
آيا كسي هست كه مرا ياري كند؟
كويري با خورشيدي كبود و آسماني به رنگ شرم و صحرايي افق در افق پوشيده از خون و شبحي روييده از درياي سرخ، سينهي صحرايي بيكس و در زير ابر دردبار، شبحي يا مجسمهاي، تنديسي در خون ايستاده، سنداني در زير ضربههاي دشمن و دوست، مجروح، خونآلود، شكسته، خاموش، با دستي بر قبضهي شمشيري كه با همهي تعصبش كوشيد تا همچنان نگهش دارد و...
و دستي ديگر، همچنان بلاتكليف!
نه ميجنگد، كه با چه؟ نه سخن ميگويد، كه با كه؟ نه ميرود، كه به كجا؟ نه بازميگردد، كه چگونه؟ و نه مينشيند، كه...
هرگز!
ايستاده است و تمامي تلاشش اين كه نيفتد!
بر سر رهگذر تاريخ ايستاده و بر هر نسلي كه ميگذرد، سر راه ميگيرد و بر سرش نهيب ميزند كه:
اي بر مركبهاي سياهِ ننگ، بگريخته از همهي صحنههاي «شهادت» تاريخ!
گرگها، روباهها، موشهاي دزد سكّه پرست!
و شما اي ميشهاي ذليل پوزه در خاك فروبرده!
اي غايبها، پوچها، پليدها! در ميان شما كسي هست كه هنوز چهرهي انسان را به ياد آورد و چشماني هست كه او را بتواند ديد و بازشناخت؟
اينان كه مرگ را همچون گردنبندي از زيباترين گوهرهاي خدا بر گردن آويختهاند، بيمرگانِ جاودانهاند، شاهدِ هر آنچه در تاريخ آدمي ميگذرد، شهيد هر آنچه در بنيآدم ميميرد و ميپژمرد و قرباني جلّاد ميشود!...
......
شب عاشورا بود، عاشوراي سال 49.
گفتم بروم به مجلس روضهاي، از همين روضهها كه همه جا هست و صدايش از هر كوچه و خانه امشب بلند است. ديدم، ايمان و تعصب من به عظمت حسين و كار حسين بيش از آن است كه بتوانم آن همه تحقيرها را بشنوم و تحمل كنم. منصرف شدم.
......
گفتم در اين تنهايي درد و اين شب سوگ، بنشينم و با خود سوگواري كنم، مگر نميشود تنها عزاداري كرد؟ نشستم و روضهاي براي دل خويش نوشتم...
در اين لحظات شگفت، كه من در يك «بيخودي مطلق» به سر ميبردم و درد، كه هر وقت به «مطلق» ميرسد، جذبهاي روشن و مستيبخش ميشود، و حالتي آرام، روشن و خوب ميدهد – و اين دردهاي حقير و اندك است كه متلاشيكننده است و گزنده و بد- مرا در يك نشئهي سكرآوري، از خود بهدر كرده بود، آنچنان كه گويي من نبودم.
درد بود كه خود مينوشت.
ناگهان اين زيارت پرمعني و عميق «وارث» در مغزم جرقّه زد، خطاب به حسين:
سلام بر تو اي وارث آدم، برگزيدهي خدا،
سلام بر تو اي وارث نوح، پيامبر خدا،
سلام بر تو اي وارث ابراهيم، دوست خدا،
سلام بر تو اي وارث موسي، همسخن خدا،
سلام بر تو اي وارث عيسي، روح خدا،
سلام بر تو اي وارث محمد، محبوب خدا،
سلام بر تو اي وارث علي، ولي خدا، ، ،
عجبا! صحنهي كربلا ناگهان در پيش چشمم، به پهنهي تمام زمين گسترده شد و صف هفتاد و دو تني كه به فرماندهي حسين در كنار فرات ايستاده است، در طول تاريخ كشيده شد كه ابتدايش، از آدم – آغاز پيدايش نوع انسان در جهان- آغاز ميشود و انتهايش تا... آخرالزمان، پايان تاريخ، ادامه دارد!
پس حسين سياستمداري نيست كه به خاطر شرابخواري و سگبازي يزيد، با او «درگيري» پيدا كرده باشد و اين «حادثهي غمانگيز» اتفاق افتاده باشد! او وارث پرچم سرخي است كه از آدم، همچنان دست به دست، بر سر دست انسانيت ميگردد و اكنون به دست او رسيده است و او نيز با اعلام اين شعار كه: «هر ماهي محرّم است و هر روزي عاشورا و هر سرزميني كربلا»، اين پرچم را دست به دست، به همهي راهبران مردم و همهي آزادگانِ عدالتخواه در تاريخ بشريت سپرده است و اين است كه، در آخرين لحظهاي كه ميرود تا بميرد و پرچم را از دست بگذارد، به همهي نسلها، در همهي عصرهاي فردا فرياد برميآورد كه:
«آيا كسي هست كه مرا ياري كند؟»
برگرفته از كتاب «حسين وارث آدم»، از معلّم شهيد دكتر علي شريعتي

به من توفيقِ
تلاش در شكست
صبر در نوميدي
رفتن بيهمراه
كار بيپاداش
فداكاري در سكوت
دين بيدنيا
عظمت بينام
خدمت بينان
ايمان بيريا
خوبي بينمود
عشق بيهوس
تنهايي در انبوه جمعيت
و دوست داشتن بدون آنكه دوست بدارند،
روزي كن !

فاطمه منبع الهام آزادی و حقخواهی و عدالتطلبی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است
امروز سوم جماديالثانی است. سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر . كودكانش را يكايك بوسيد: حسن، هفت ساله، حسين، شش ساله، زينب، پنج ساله و ام كلثوم سه ساله. و اينك لحظهی وداع با علي! چه دشوار است. اكنون علی بايد در دنيا بماند. سی سال ديگر!فرستاد “ام رافع” بيايد، وی خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه: - ای كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شستوشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي، غسل كرد و سپس جامههای نويی را كه پس از مرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد، گويی از عزای پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او ميرود. به ام رافع گفت: ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران. آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند. لحظهای گذشت و لحظاتی ... ناگهان از خانه شيون برخاست. پلكهايش را فروبست و چشمهايش را به روی محبوبش ـ كه در انتظار او بود ـ گشود. شمعی از آتش و رنج، در خانه علی خاموش شد و علی تنها ماند. با كودكانش.
از علی خواسته بود تا او را شب دفن كنند، گورش را كسی نشناسد، آن دو شيخ از جنازهاش تشييع نكنند و علی چنين كرد. اما كسی نميداند كه چگونه؟ و هنوز نميداند كجا؟ در خانهاش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست. و كجای بقيع؟ معلوم نيست. آنچه معلوم است، رنج علی است، امشب، بر گور فاطمه.
مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفتهاند. سكوت مرموز شب گوش به گفتوگوی آرام علی دارد. و علی كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بيپيغمبر، بيفاطمه. همچون كوهی از درد، بر سر خاك فاطمه نشسته است. ساعتها است. شب ـ خاموش و غمگين ـ زمزمهی درد او را گوش ميدهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بيوفا و بدبخت، سكوت كردهاند، قبرهای بيدار و خانههای خفته ميشنوند.
نسيم نيمه شب كلماتی را كه به سختی از جان علی برميآيد، از سر گور فاطمه به خانه خاموش پيغمبر ميبرد: ـ “بر تو، از من و از دخترت ـ كه در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پيوست، سلام ای رسول خدا“. ـ “از سرگذشت عزيز تو ـ ای رسول خدا ـ شكيبايی من كاست و چالاكی من به ضعف گراييد. اما، در پی سهمگينی فراق تو و سختی مصيبت تو، مرا اكنون جای شكيب هست. “من تو را در شكافته گورت خواباندم و در ميانه حلقوم و سينه من جان دادي، “انا لله و انا اليه راجعون”. وديعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدی است و اما شبم بيخواب، تا آنگاه كه خدا خانهای را كه تو در آن نشيمن داري، برايم برگزيند. هماكنون دخترت تو را خبر خواهد كرد كه قوم تو بر ستمكاری در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گير.
اينها همه شد، با اين كه از عهد تو ديری نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است. بر هر دوی شما سلام. سلام وداع كننندهای كه نه خشمگين است، نه ملول. لحظهای سكوت نمود، خستگی يك عمر رنج را ناگهان در جانش احساس كرد. گويی با هر يك از اين كلمات، كه از عمق جانش كنده ميشد ـ قطعهای از هستياش را از دست داده است. درمانده و بيچاره بر جا مانده؛ نميدانست چه كند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، اينجا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟
شهر، گويی ديوی است كه در ظلمت زشت شب كمين كرده است. با هزاران توطئه و خيانت و بيشرمی انتظار او را ميكشد. و چگونه بماند؟ كودكان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسؤوليتهايی كه تنها چشم به راه اويند و رسالت سنگينی كه بر آن پيمان بسته است؟ درد چندان سهمگين است كه روح توانای او را بيچاره كرده است. نميتواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار ميدهد، برود؟ بماند؟ احساس ميكند كه از هر دو كار عاجز است، نميداند كه چه خواهد كرد؟ به فاطمه توضيح ميدهد: “اگر از پيش تو بروم، نه از آن رو است كه از ماندن نزد تو ملول گشتهام، و اگر همين جا ماندم، نه از آن رو است كه به وعدهای كه خدا به مردم صبور داده است بدگمان شدهام”. آنگاه برخاست، ايستاد، به خانه پيغمبر رو كرد، با حالتی كه در احساس نميگنجيد، گويی ميخواست به او بگويد كه اين “وديعهی عزيز”ی را كه به من سپردهاي، اكنون به سوی تو بازميگردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همه چيز را بگويد، تا آنچه را پس از تو ديد يكايك برايت برشمارد. فاطمه اينچنين زيست و اينچنين مرد و پس از مرگش زندگی ديگری را در تاريخ آغاز كرد.
در چهره همه ستمديدگان ـ كه بعدها در تاريخ اسلام بسيار شدند ـ هالهای از فاطمه پيدا بود. غصب شدگان، پايمال شدگان و همه قربانيان زور و فريب نام فاطمه را شعار خويش داشتند. ياد فاطمه، با عشقها و عاطفهها و ايمانهای شگفت زنان و مردانی كه در طول تاريخ اسلام برای آزادی و عدالت ميجنگيدند، در توالی قرون، پرورش مييافت و در زير تازيانههای بيرحم و خونين خلافتهای جور و حكومتهای بيداد و غصب، رشد مييافت و همه دلهای مجروح را لبريز ميساخت. اين است كه همه جا در تاريخ ملتهای مسلمان و تودههای محروم در امت اسلامي، فاطمه منبع الهام آزادی و حقخواهی و عدالتطلبی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است. از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشوار است. فاطمه، يك “زن” بود، آنچنان كه اسلام ميخواهد كه زن باشد. تصوير سيمای او را پيامبر خود رسم كرده بود و او را در كورههای سختی و فقر و مبارزه و آموزشهای عميق و شگفت انسانی خويش پرورده و ناب ساخته بود. وی در همهی ابعاد گوناگون “زن بودن” نمونه شده بود. مظهر يك “دختر”، در برابر پدرش. مظهر يك “همسر” در برابر شويش. مظهر يك “مادر” در برابر فرزندانش. مظهر يك “زن مبارز و مسؤول” در برابر زمانش و سرنوشت جامعهاش. وی خود يك “امام” است، يعنی يك نمونهی مثالي، يك تيپ ايدهآل برای زن، يك “اسوه”، يك “شاهد” برای هر زنی كه ميخواهد “شدن خويش” را خود انتخاب كند. او با طفوليت شگفتش، با مبارزهی مدامش در دو جبههی خارجی و داخلي، در خانهی پدرش، خانهی همسرش، در جامعهاش، در انديشه و رفتار و زندگيش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ ميداد. نميدانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند.
در ميان همه جلوههای خيره كننده روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه برای من شگفتانگيز است اين است كه فاطمه همسفر و همگام و همپرواز روح عظيم علی است. او در كنار علی تنها يك همسر نبود، كه علی پس از او همسرانی ديگر نيز داشت. علی در او به ديده يك دوست، يك آشنای دردها و آرمانهای بزرگش مينگريست و انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهاييهايش. اين است كه علی هم او را به گونه ديگری مينگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علی همسرانی ميگيرد و از آنان فرزندانی مييابد. اما از همان آغاز، فرزندان خويش را كه از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا ميكند. اينان را “بنيعلي” ميخواند و آنان را “بنيفاطمه”. شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم كه او را به گونهی ديگر ميبيند. از همهی دخترانش تنها به او سخت ميگيرد، از همه تنها به او تكيه ميكند. او را ـ در خردسالی ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش ميگيرد. نميدانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزی در مجلسی با حضور لويي، از “مريم” سخن ميگفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن دادهاند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملتها در شرق و غرب، ارزشهای مريم را بيان كردهاند. هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقهشان را به كار گرفتهاند. هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهرهنگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمنديهای اعجازگر كردهاند. اما مجموعه گفتهها و انديشهها و كوششها و هنرمنديهای همه در طول اين قرنهای بسيار، به اندازه اين كلمه نتوانستهاند عظمتهای مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسی است”. و من خواستم با چنين شيوهای از فاطمه بگويم. باز درماندم:
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجهی بزرگ است. ديدم فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علی است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است. باز ديدم كه فاطمه نيست. نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست. فاطمه، فاطمه است.


سكوت دشوار است.
در ابتدا افكار هجوم مي آورند
و سكوت تو را آشفته مي سازد.
نگران نباش؛
رفته رفته غبار افكار و دغدغه ها فرو مي نشيند
و صداي خوبي
و پاكي و زيبايي
و خدا از ژرفاي
سكوت شنيده مي شود.
در سكوت است كه حادثه هاي بزرگ رخ مي دهد.


امروز دوشنبه، سيزدهم بهمن ماه پس از يك هفته رنج بيهوده و ديدار چهره هاى بيهوده تر شخصيتهاى مدرج، گذرنامه را گرفتم و براى چهارشنبه، جا رزرو كردم كه گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شويد كه هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست. (نشانه اى از تحميل مدرنيسم قرن بيستم، برگروهى كه به قرن بوق تعلق دارند). گرچه هنوز از حال تا مرز، احتمالات ارضى و سماوى فراوان است اما به حكم ظاهرامور، عازم سفرم وبه حكم شرع، دراين سفر بايد وصيت كنم.وصيت يك معلم كه از هيجده سالگى تا امروز كه در سى وپنج سالگى است، جز تعليم كارى نكرده و جز رنج چيزى نيندوخته است، چه خواهد بود؟ جز اينكه همه قرضهايم را از اشخاص و از بانكها با نهايت سخاوت وبيدريغى، تماما" واگذار مى كنم به همسرم كه از حقوقم(اگر پس از فوت قطع نكردند) و حقوقش و فروش كتابهايم و نوشته هايم و آنچه دارم وندارم، بپردازد كه چون خود مى داند، صورت ريزش ضرورتى ندارد. همه اميدم به احسان است در درجه اول و به دو دخترم در درجه دوم. و اين كه اين دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آنها وامل بودن من است. به خاطر آن است كه، در شرايط كنونى جامعه ما، دختر شانس آدم حسابى شدنش بسيار كم است. كه دو راه بيشتر در پيش ندارد و به تعبير درست دو بيراهه: يكى، همچون كلاغ شوم در خانه ماندن و به قارقار كردنهاى زشت و نفرت بار احمقانه زيستن، كه يعنى زن نجيب متدين. و يا تمام ارزشهاى متعاليش در اسافل اعضايش خلاصه شدن، وعروسكى براى بازى ابله ها و يا كالايى براى بازار كسبه مدرن و خلاصه دستگاهى براى مصرف كالاهاى سرمايه دارى فرنگ شدن كه يعنى زن روشنفكر متجدد. واين هر دو يكى است، گرچه دو وجهه متناقض هم. اما وقتى كسى از انسان بودن خارج شود، ديگر چه فرقى دارد كه يك جغد باشد يا يك چغوك. يك آفتابه شود يا يك كاغذ مستراح. مستراح شرقى گردد، يا مستراح فرنگى. وآن گاه در برابر اين تنها دو بيراهه اى كه پيش پاى دختران است. سرنوشت دخترانى كه از پدر محرومند تا چه حد مى تواند معجزآسا وزمانه شكن باشد، و كودكى تنها، در اين تند موج اين سيل كثيفى كه چنين پر قدرت به سراشيب باتلاق فرو مى رود، تا كجا مى تواند برخلاف جريان شنا كند ومسيرى ديگر را برگزيند؟....
گرچه اميدوار هستم كه گاه در روح هاى خارق العاده چنين اعجازى سرزده است. پروين اعتصامى از همين دبيرستانهاى دخترانه بيرون آمده، ومهندس بازرگان از همين دانشگاهها، و دكترسحابى از ميان همين فرنگ رفته ها، و مصدق از ميان همين دوله ها و سلطنه هاى «طلصال كالفخارمن حمامستون»، وانشتين از همين نژاد پليد، و شوايتزر از همين اروپاى قسى آدمخوار، ولومومبا ازهمين نژاد برده، و مهراوه پاك از همين نجسهاى هند وپدرم از همين مدرسه هاى آخوندريز و ... به هرحال آدم از لجن و ابراهيم از آزر بت تراش و محمد از خاندان بتخانه دار، به دل من اميد مى دهند كه حسابهاى علمى مغز مرا ناديده انگارد و به سرنوشت كودكانم، در اين لجنزار بت پرستى و بت تراشى كه همه پرده دار بتخانه مى پرورد، اميدوار باشم. دوست مى داشتم كه احسان، متفكر، معنوى، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بارآيد.
خيلى مى ترسم از پوكى و پوچى موج نويها وارزان فروشى وحرص و نوكرمابى اين خواجه، تا شان نسل جوان معاصر و عقده ها وحسدها و باد و بروت هاى بيخودى اين روشنفكران سياسى، كه تا نيمه هاى شب منزل رفقا يا پشت ميز آبجوفروشيها، از كسانى كه به هرحال كارى مى كنند بد مى گويند، و آنهارا با فيدل كاسترو ومائوتسه تونگ وچه گوارا مى سنجند و طبيعتا" محكوم مى كنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشيهاى انقلابى و كارتند و عقده گشاييهاى سياسى، با دلى پر از رضايت از خوب تحليل كردن قضاياى اجتماعى كه قرن حاضر با آن درگير است، و طرح درست مسائل، آن چنان كه به عقل هيچ كس ديگر نمى رسد، به منزل بر مى گردند و با حالتى شبيه به چه گوارا ودرقالبى شبيه لنين زيركرسى مى خوابند.
ونيز مى ترسم از اين فضلاى افواه الرجالى شود: از روى مجلات ماهيانه، اگزيستانسياليست و ماركسيست وغيره شود و از روى اخبار خارجى راديو و روزنامه، مفسر سياسى و از روى فيلمهاى دوبله شده به فارسى، امروزى و اروپايى، و از روى مقالات و عكسهاى خبرى مجلات هفتگى ونيز ديدن توريستهاى فرنگى كه از خيابان شهر مى گذرند، نيهيليست، و هيپى و آنارشيست، ويانشخوار حرفهاى بيست سال پيش حوزه هاى كارگرى حزب توده، مارتياليست و سوسياليست چپ، و از روى كتابهاى طرح نو« اسلام و ازدواج »، « اسلام و اجتماع »، «اسلام و جماع»، اسلام و فلان بهمان ... اسلام شناس و از روى مرده ريگ انجمن پرورش افكار دوران بيست ساله، روشنفكر مخالف خرافات و از روى كتاب چه مى دانم؟ در باب كشورهاى در حال عقب رفتن، متخصص كشورهاى در حال رشد. و از روى ترجمه هاى غلط و بى معنى از شعر و ادب و موزيك و تئاتر وهنر امروز، صاحبنظر وراج چرندباف لفاظ ضد بشر هذيان گوى مريض هروئين گراى خنك، كه يعنى، ناقد و شاعرنوپرداز و ...
خلاصه، من به او«چه شدن » را تحميل نمى كنم. او آزاد است. او خود بايد خود را انتخاب كند. من يك اگزيستانسياليست هستم، البته اگزيستانسياليسم ويژه خودم، نه تكرار وتقليد وترجمه كه از اين سه «تا» منفور هميشه بيزارم. به همان اندازه كه از آن دوتاى ديگر، تقى زاده وتاريخ، از نصيحت نيز هم. از هيچ كس هيچ وقت نپذيرفته ام و به هيچ كس، هيچ وقت نصيحت نكرده ام. هر رشته اى را بخواهد مى تواند انتخاب كند اما در انتخاب آن، ارزش فكرى ومعنوى به بايد ملاك انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خريدنش. من مى دانستم كه به جاى كار در فلسفه و جامعه شناسى وتاريخ اگر آرايش مى خواندم يا بانكدارى و يا گاو دارى و حتى جامعه شناسى به دردبخور،« آنچنان كه جامعه شناسان نوظهور ما برآنند كه فلان ده يا موسسه يا پروژه را « اتود» مى كنند و تصادفا" به همان نتايج علمى مى رسند كه صاحبكار سفارش داده امروز وصيتنامه ام به جاى يك انشا ادبى، شده بود صورتى مبسوط، از سهام واملاك و منازل ومغازه ها و شركتها و دم و دستگاهها كه تكليفش را بايد معلوم مى كردم ومثل حال، به جاى اقلام،الفاظ رديف نمى كردم.
اما بيرون از همه حرفهاى ديگر، اگر ملاك را لذت جستن تعيين كنيم مگر لذت انديشيدن، لذت يك سخن خلاقه، يك شعر هيجان آور، لذت زيباييهاى احساس و فهم ومگر ارزش برخى كلمه ها از لذت موجودى حساب جارى يا لذت فلان قباله محضرى كمتر است؟ چه موش آدميانى كه فقط از بازى با سكه در عمر لذت مى برند و چه گاو انسانهايى كه فقط از آخورآباد و زير سايه درخت چاق مى شوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه مى خواندم وهنر. تنها اين دو است كه دنيا براى من دارد. خوراكم فلسفه وشرابم هنر وديگر بس! اما من از آغاز متاهل بودم. ناچار بايد براى خانواده ام كار مى كردم و براى زندگى آنها زندگى مى كردم. ناچار جامعه شناسى مذهبى و جامعه شناسى جامعه مسلمانان، كه به استطاعت اندكم شايد براى مردمم كارى كرده باشم، براى خانواده گرسنه و تشنه و محتاج وبى كسم، كوزه آبى آورده باشم. او آزاد است كه يا خود را انتخاب كند ويا مردم را، اما هرگز نه چيز ديگرى را، كه جز اين دو، هيچ چيز در جهان به انتخاب كردن نمى ارزد، پليد است، پليد. فرزندم! تو مى توانى « هرگونه بودن» را كه بخواهى باشى، انتخاب كنى. اما آزادى انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان بودن محصوراست. با هر انتخابى بايد انسان بودن نيز همراه باشد وگرنه ديگر از آزادى و انتخاب، سخن گفتن بى معنى است، كه اين كلمات ويژه خدا است وانسان و ديگر هيچ كس، هيچ چيز، انسان بودن يعنى چه؟ انسان موجودى است كه آگاهى دارد ( به خود وجهان) و مى آفريند ( خودرا و جهان را) و تعصب مى ورزد و مى پرستد وانتظار مى كشد و هميشه جوياى مطلق است. جوياى مطلق. اين خيلى معنى دارد. رفاه، خوشبختى، موفقيتهاى روزمره زندگى و خيلى چيزهاى ديگر به آن صدمه مى زند.
اگر اين صفات را جز ذات آدمى بدانيم، چه وحشتناك است كه مى بينيم در اين زندگى مصرفى واين تمدن رقابت وحرص وبرخوردارى همه دارد پايمال مي شود. انسان در زير بار سنگين موفقيتهايش دارد مسخ مي شود، علم امروز انسان را دارد به يك حيوان قدرتمند بدل مى كند. تو هرچه مى خواهى باشى باش، اما... آدم باش.
اگر پياده هم شده است سفركن . درماندن مى پوسى. هجرت كلمه بزرگى در تاريخ « شدن» انسانها و تمدنها است. اروپا راببين. اما وقتى كه ايران را ديده باشى، وگرنه كور رفته اى، كر بازگشته اى. آفريقا مصراع دوم بيتى است كه، مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقيها بين رستوران و خانه و كتابخانه محبوس ممان. اين مثلث بدى است. اين زندان سه گوش همه فرنگ رفته هاى ماست. از آن اكثريتى كه وقتى از اين زندان به بيرون مى گشايند و پا به درون اروپا مى گذارند، سر از فاظلاب شهر بيرون مى آورند، حرفى نمى زنم كه حيف از حرف زدن است! اينها غالبا" پيرزنان و پيرمردان خارجى دوش و دختران خارجى گز فرنگى را با متن راستين اروپا عوضى گرفته اند. چقدر آدمهايى را ديده ام كه بيست سال در فرانسه زندگى كرده اند وبا يك فرانسوى آشنا نشده اند. فلان آمريكايى كه به تهران مى آيد و از طرف مموشهاى شمال شهر و خانواده هاى قرتى لوس اشرافى كثيف عنتر فرنگى احاطه مى شود، تا چه حد جو خانواده ايرانى و روح جاده شرقى وهزاران پيوند نامرئى و ظريف انسانى خاص قوم را لمس كرده است؟
اگر به اروپا رفتى، اولين كارت اين باشد كه در خانواده اى اتاق بگيرى كه به خارجيها اتاق اجاره نمى دهد. در محله اى كه خارجيها سكونت ندارند. از اين حاشيه مصنوعى بى مغز آلوده دور باش. با همه چيز درآميز و با هيچ چيز آميخته مشو. در انزوا پاك ماندن، نه سخت است و نه با ارزش.«كن مع الناس و لا تكن مع الناس». واقعا" سخن پيغمبرانه است. واقعيت، خوبى و زيبايى، در اين دنيا جز اين سه هيچ چيز ديگر به جستجو نمى ارزد، نخستين با انديشيدن، علم. دومين با اخلاق، مذهب. و سومين باهنر، عشق، مى تواند تو را از اين هر سه محروم كند. يك احساساتى لوس سطحى هذيان گوى خنك. چيزى شبيه جواد فاظل، يا متين ترش نظام وفا، يا لطيف ترش لامارتين يا احمق ترش دشتى و كثيف ترش بليتيس! ونيز مى تواند تو را از زندان تنگ زيستن، به اين هر سه دنياى بزرگ پنجره اى بگشايد وشايدهم درى ...
و من نخستينش را تجربه كرده ام و اين است كه آنرا دوست داشتن نام كرده ام. كه هم، همچون علم و بهتراز علم آگاهى بخشد وهم، همچون اخلاق روح را به خوب بودن مى كشاند وخوب شدن وهم، زيبايى و زيباييها( كه كشف مى كند، كه مى آفريند، چقدر درهمين دنيا بهشتها و بهشتى ها)نهفته است.
اما نگاهها و دلها همه دوزخى است، همه برزخى است و نمى بيند و نمى شناسد، كورند، كرند، چه آوازهاى ملكوتى كه در سكوت عظيم اين زمين هست و نمى شنوند.همه جيغ و داد و غرغر و نق نق و قيل و قال و وراجي و چرت و پرت و بافندگي و محاوره.
وای،که چقدر این دنیای خالی ونفرت بار برای فهمیدن وحس کردن سرمایه دار است!
لبریز است!
زندگی کردن وقتی معنا می یابد که فن استخراج این معادن.
