فصل ويراني اصلاح و صلاح
بار ديگر فصل سرما، فصل برف
فصل بي چون و چرا و قحط حرف
فصل خونين كبوتر، فصل زهر
فصل حبس و زجر و ذلت، فصل قهر
فصل تخم جهل و ظلمت كاشتن
فصل از سر عاشقي برداشتن
باز آمد دورهي بيحاصلي
از حقيقتها سراسر غافلي
دورهي در سر جهالت ريختن
آگهيها را به دار آويختن
دورهي فقر حقيقت، فقر عشق
حقد و حسرت كاشتن در فقر عشق
دورهي نيرنگ و تزوير و ريا
باز هم در اين زمان گشته به پا
باز هم گسترده شد خوان حرام
كنده شد توسن باطل را لجام
«ياس»ها را باز هم گردن زدند
آب صاف «جامعه» بر هم زدند
از «بهار» و از «نشاط» و از سرور
باز هم كردند مردم را به دور
باز هم «نوروز» ما پرسوز شد
اشك حسرت، كار ما امروز شد
آمد اينك فصل بازار فريب
صلح و اصلاحات بييار و غريب
دوم خرداد و هجده شد فدا
فصل تاراج حقيقت شد به پا
فصل ويراني اصلاح و صلاح
خون مردم باز هم گشته مباح
عقل و منطق را فدا كردند باز
دستشان بر حقّ مردم شد دراز
يعني استبداد در وادي شده
قتلگاه عشق و آزادي شده
باز هم بتها به پا شد اي خدا!
بت شكستن باز هم شد كار ما
راز و نيازي با دوست
پروردگار من!
تو يگانه معبود مني
و من تنها روسياه درگاره توام
سياه و سرد چون حجرالاسودِ عدم.
مرا درياب، اي يكتا منبع انوار
مرا از وجودم آيينهاي ساز
اي كه تو همه خالقي و قادر به همه چيز،
بر آيينهي خود ساختهي وجودم بتاب
اي كه همهي نور و زيبايي و بينايي از توست.
الهي!
اگر وجودم را چون آيينه جلا ندهي
و بر آيينهي غرق در سياهيام نتابي،
در اين تاريكي وهمآلود
كدامين راه بيابم؟
و در كدامين ويل عذاب گرفتار نشوم؟
معبود من!
دوستت دارم
و دوست دارم كه همه آيينه باشم
و تو بر من بتابي
و من از نور تو روشن شوم
و به همهي تاريكها و تاريكيها نور بخشم
و همهي راهها را با نور تو
به تو منتهي سازم،
تا همگان به تو رسند.
الهي!
چراغ علم و آگاهي را در قلبم بيفروز
تا زيباروي نازنينت را زيباتر ببينم
و عزيز دل غريبم را زيباتر جلوهگر شوم
كه را توانِ نخواستن است اگر تو بخواهي؟
و كه را توانِ نديدن است اگر تو بنمايي؟
اي كه همگي جلوه گرفته از جلوهگريهاي توايم،
اي كه همه تجلي يافته از پرتو حُسن تو
و سوخته از گرماي عشق تواند.
مولاي من!
بر اين لجن متعفن نظري كن
و از روح قدسيات جرعهاي بِدَم
تا جان گيرم و چشم بيندازم و تو را ببينم
تا در تو فنا گردم و جز تو را نبينم،
كه را وجودي هست اگر تو باشي؟
و كه را وجودي هست اگر تو نباشي؟
اي تنها محبوبِ دلِ گمنامان
و اي بيهمتا وجود واجبالوجود!
الهي!
قلمم رابياموز
تا جز تو را ننويسد
و بي تو خاموش گردد،
اي پروردگار اكرم!
تو را ميخوانم
و تو را يگانه پروردگارم ميدانم
آنچه بر آن آگاهم تو آموختهاي،
اي قادر متعال!
آنچه بر آن آگاهي بياموزانم.
كيست جز تو كه بر همه چيز تواناست؟
اي رحمتبخشِ مهربان،
دعايم را اجابت فرما...
در سوگ بسيج
ميدويدم
پريشان و خسته،
در كشاكش آفتاب و عرق و تنگي نفس.
چيزي در آسمان چرخيد
- باتومي كه به تركشي ميمانست-
و من به زمين داغ افتادم...
چه تجديد خاطرهي غمانگيزي!
موج درد بود و شوري خون.
چه احساس تلخي داشتم
آنگاه كه در كسري از زمان
پارچهاي ديدم با طرحي آشنا
يادگارم از دوران جنگ.
و من سركوب شدم با هجومي آشنا.
اي كاش چفيهام با من بود
تا خون صورتم را
دوباره پاك كند،
با خون دلم اما چه ميتوان كرد؟
چه اندوه گستردهاي دارم
و چه درد مفرطي:
بسيجي زمان صلح
بسيجي زمان جنگ را
سركوب كرد!
و من مات شدم از ماتمي عميق.
31 خرداد 88
كودتاي انتخاباتي
و تلاش براي حذف جمهوريت در ايران
بالاخره اتفاق افتاد آنچه خوشبينانه سعي ميكرديم نپذيريم!
بنا بر دلايل و شواهد بسيار، از جمله رشد بيسابقهي تعداد صندوقهاي سيار، قبول نكردن نظارت توسط كميتهي صيانت از آراي مردم، قبول نكردن نظارت سازمان بازرسي كل كشور، رد كردن بسياري از مردم از مقابل مراكز اخذ راي به بهانهي تمام شدن تعرفه، اعلام برنده شدن احمدينژاد توسط خبرگزاري فارس (وابسته به سپاه) و خبرگزاري دولتي ايران (ايرنا) زماني كه هنوز رايگيري در حال انجام بود، عدم ذكر آمار به تفكيك شهري و استاني مطابق آنچه قبلاً مرسوم بود، راه ندادن يا اخراج ناظران كانديداها به ويژه در مراكزي كه تعداد آراي بالايي داشتند در حالي كه پيش از انتخابات هم شوراي نگهبان و هم ستاد انتخابات كشور به حضور ناظران كانديداها تا آخرين لحظه و در تمام مراحل انتخابات تأكيد داشتند، قطع شبكهي پيامك در زمان رايگيري و شمارش آرا كه منجر به اختلال در ارتباط كانديداها با آن بخش از ناظرانشان كه اجازهي حضور در پاي صندوقها يافته بودند شد، فيلترينگ سايتهاي ارتباطي اصلاحطلبان در روز انتخابات، اعلام سريع نتيجهي 20 ميليون از آراء مأخوذه توسط ستاد انتخابات در حدود 3 ساعت اول عليرغم اينكه شوراي نگهبان به ستاد انتخابات تذكر داده بود كه نبايد در اعلام نتايج تعجيل كنند (و به اين ترتيب شوراي نگهبان را هم در عمل انجام شده قرار دادند)، مشكلات اجرايي عمدي و روند كند رايگيري در بسياري از مراكزي كه جمعيت بسياري در صفهاي طولاني منتظر بودند كه به خستگي و دلسردي و پشيماني از راي دادن ايشان انجاميد، بسته شدن درهاي محل رايگيري در نقاط مختلف كشور در حالي كه مردم منتظر راي دادن بوده و در جاهايي حتي با خشم و كوبيدن به دربها بسته به شعاردادن و تشنج انجاميد، تعلل در تهيهي تعرفهي رايگيري و بياهميتي به حضور گستردهي مردم و در جاهايي عدم تأمين تعرفه و در نهايت نااميدي و انصراف مردم از ريختن راي به صندوق، احتساب اكثر قريب به اتفاق آراء نامزدهاي اصلاحطلب در زادگاهشان به نام آقاي احمدينژاد بر خلاف همه دورانهاي ديگر انتخابات، نداشتن راي باطله در قريب به 30 ميليون راي اخذ شده، اعلام حدود 270 هزار راي براي آقاي كروبي در كل كشور در صورتي كه ايشان در انتخابات قبل بيش از 5 ميليون راي از كشور و در دورهي ششم مجلس بيش از 5/2 ميليون راي از تهران داشت يا در انتخابات نهم در چندين استان حائز اكثريت آراء شده بود، برگزاري مانور «اقتدار» توسط نيروهاي نظامي و انتظامي در سطح شهر تهران جهت قدرتنمايي و ارعاب مردم، و از همه مهمتر عزم اكثريت قريب به اتفاق ملت ايران براي حذف دروغ، رياكاري، بيادبي، بيبرنامگي، خودمحوري، بيتوجهي به قانون و... از قوهي مجريه، با اين دلايل و خيلي دلايل تشريحي ديگر، اگر نتيجهي انتخابات رسماً بر همين منوال اعلام شود و مقام معظم رهبري به دلايل بارز تقلب و اعتراض مردم و نامزدهاي ايشان توجهي نكنند، نشان از ارادهاي براي مهندسي انتخابات و انتصاب آقاي احمدينژاد داشته و نهايتاً به سلب اعتماد قاطبهي مردم از حكومت و عدم شركت ايشان در انتخاباتهاي آتي و رشد استبداد و تضعيف دموكراسي منجر خواهد شد و حكومت ايران در اين شرايط حساس و خطير بينالمللي با از دست دادن پشتيباني مردمي خويش، تاوان سنگيني خواهد داد.

« درد خواهم، دوا نميخواهم »
از شكايتها گذشتم
و پنجرهي نگاهم را، به بيخبريِ هجران رساندم.
همهي آن لحظههاي سربي
كه برق مذابش
شناخت را از عقل ميگريزاند
و همچون خون دل
طغيان بر مصائب را، با خود
به ارمغان ميآورد،
همه را،
با غبار قدمهايم
در پردهي عشق مستور كردم
و به سفينهي درد رسيدم،
همان كه در دردستان سينهي عشاق، لنگر انداخته است...
آخر عشق و شكايت؟
وه، چه خيال عبثي!
اسفند 72
پ.ن: به قول مرحوم دكتر شريعتي : «من در يك «بيخودي مطلق» به سر ميبردم و درد، كه هر وقت به «مطلق» ميرسد، جذبهاي روشن و مستيبخش ميشود، و حالتي آرام، روشن و خوب ميدهد – و اين دردهاي حقير و اندك است كه متلاشيكننده است و گزنده و بد- مرا در يك نشئهي سكرآوري، از خود بهدر كرده بود، آنچنان كه گويي من نبودم.»

همهي لرزش دست و دلم
و گرانباري اندوهم
و نگاه سنگين حسرت و انتظارم،
از آن است
كه در كدام لحظه
قفل محبسم را ميشكنند،
و قامت خميدهام
مجال راستي مييابد...
بهمن 73
هبوط يعني هجران

در اين انديشهام
كه اگر صداي زميني و زمانيام
به بابا آدم و ننه حوّا برسد،
دست مريزادي به آنان، خواهم گفت
چرا كه وسوسهي ابليس
اندك بهانهاي بود
براي دلهاي تهي از عشقشان.
و خدا نيز ميدانست
كه تجربهي عشق و دلدادگي، در مقام وصل
پنداري بيش نيست.
و اين نخستين بار بود
كه بيدلي، در هجران معنا گرفت،
و اين نخستين بار بود
كه خداوند، بر خويشتن آفرين گفت.
هبوط يعني هجران،
و هجرت به درون خويش
از ميوهي ممنوع عشق.
بيچاره ابليس
كه بر اين مفهوم، پيشاني نسود
و در آتش حماقت خود، تا ابد، خواهد سوخت.

نردبان عشق
خاكستر زمان
سرپوشيست بر عشقهاي آتشين گذشتهات،
هيچگاه، آن را بر هم مزن!
كه قلبت را، دوباره،
خواهد سوخت.
اما بدان
كه رسالت تو، در اين سردخانهي دنيا
آتشكدهي دل را، همواره،
دميدن است.
دل را بسوزان، هميشه
تا آن را،
آنگونه كه جانان ميپسندد،
بسازي.
پشتِ دل گذاشتنِ معشوق،
در مسير زمان،
بالا رفتن از نردبان عشق
و قرباني شدن در قرب آن ناشناختني است،
آنجا كه بالهاي قلم ميسوزد...
آبان 84

بي تو
با توام
آنقدر با من همنشين بودهاي
كه وقتي در برم نيستي
دلم برايت تنگ ميشود،
و آنگاه،
وجودم،
سرشار از تو.
آري
من راه به تو رسيدن را
خوب ميشناسم.
تو بيا،
هميشه به سراغم بيا...
«چيني نازك تنهايي من»
با نوازش گامهاي تو
عجين شده است
.آن گونه كه خود ميخواهي
به سراغم بيا
اي «غمِ» من!
بهمن 72

با ياد دوست بزرگوارم
داوود علياكبري
سرايندهي شعر زير
پرنده پر
گل پرپر
باغچه از رگبار تر،
تو پر
من پرپر
چشمانم از رفتن تو تر،
كدام بهار ميآيي؟
كه نيابي از من اثر.
با من پرواز كن...
در پاي ريز اين فصل خزانزده چه غوغايي برپاست.
خش خش برگهاي معرفت كردگار
حتي در حضيض زردي و هجران نيز
تو را به ياد سبزي و وصال خواهند انداخت
اگر
سوز و سرماي شتابان شتا را
به اميد بهار وصال
با آغوشي پر از گرماي خيالش ، در بر گيري.
اگر چه «هوا بس ناجوانمردانه سرد» خواهد شد
اگر چه ميبايد «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد»
اما
«توقف و سكون» است كه ميماند
و «حركت در زمان» است كه «در حوضچهي اكنون» آبتني ميكند.
اگر بماني، از خاطرم پرواز خواهي كرد...
پس،
با من پرواز كن
كه تا هميشه در خاطرم بماني
و آيندهاي پر از سبزهزار و شادابي و طراوت عشق
در زير بالهاي گستردهات
به استقبالت آيد.
آذر 78
...و هو الحی الذي لايموت
در دنيا كه بماني،
ميميري
همچون آبي كه در گودالي.
جاري شو
در اقيانوس بيكرانِ خدا
و تا ابد،
زنده بمان.
ارديبهشت 83
سلام.
بعضي وقتا آدم احساس ميكنه به آرامش نياز داره و دوست داره از اين دنيا و امورش دور بشه. اين بود كه رفتم سراغ دستنوشتههايم. بعضياشو مرور كردم. يكيشو هم انتخاب كردم كه امروز تو وبلاگم بنويسم. اگر اهل شعر سپيد هستيد، بخونيد. ضمنن نظرتون هم برام مهمه.
حيرت شهود
در كشاكش دقايق خاكستري اميد
و در تنگناي باور يك لحظهي ممتد
كه نويد سكون و سكوت ابدي را
در آسمان الهام كبوتر
به قفسي زنگاري در ويل روزمرگي
تبعيد نمود، دستگيرم شد
كه عاشق،
پرواز حيات جاوداني را
در دو قدمي چشمهي عشق
- بي آن كه عطش يك جرعه را
از بيابان طف زدهي دل برگيرد -
با همهي آن، تعويض ميكند.
و احساس ميكنم، كه بيدليِ دلدادگان
نه از سر خواهش روح
كه از گم شدن در حيرت شهود
و از غرق در اقيانوس بيخويشي، متولد ميشود.
نگاه كن!
اگر رنگ خاكستري زمين را ميبيني، باور كن
كه دلهاي آتشفشان بسياري
در زير اين خاكستر غمين
گم شده است.
و فكر كن
چه تنها خواهد ماند
دلي كه در فصل كوچ
هنوز،
پرواز عشق را نياموخته باشد.
شهريور 79
شرارهاي از زير خاكستر زمان جهيد،
دستي، قلبي مجروح از سرنشتر عشق را فشرد،
دشنهاي، سينهاي تفتيده را شرحه شرحه كرد،
نايي، بريدن از نيستان وصل را فرياد كرد،
آتشي، دلي و خاطرهي شكوفهاي را خاكستر كرد،
خاطرهاي، غنچهوار بر پردهي ذهن شكفت،
بغضي، تصويري آشنا را در پردهي اشك پوشيد،
و روحي، خود را به در و ديوار قفس جسم كوبيد؛
اما
فقط
لبي خنديد
دهاني باز شد
و گوشي شنيد:
«سلام».
(اين شعر را در اولين سالگرد 18 تير در كوي دانشگاه تهران خواندم.)
دم ايصال كبوتر با ابر
و به دنبال اميدي پر نقش
موج شادي و نشاطي آزاد
دامن دشت و دمن را به نسيمي پر كرد.

دومين روز طلوع خرداد
ماه آخر ز بهار رحمت
سال هفتاد و شش از قرن برونريزي نحس
و به دنبال شهود دو دهه عقل عجم،
رادمردي كه به اخلاق، رسول خاتم(ص)
و سراسر ادب و عشق و اميد و لبخند،
و محمد نامي
كه به تصديق زمان
خاتمي بود غم ملت را،
به فروريزي بنياد تمامتخواهي
آستين بالا زد
و به ميدان آمد.
كورذهنانِ بدانديشِ مقدسْ پيكر
سادهلوحانِ سبك مغزِ تعصب در سر
باز هم مثل قديم
آلت فكر پليدان گشتند
و همه ايمان را
به سرِنيزهي آنان ديدند.

با سلاحي چو جهالت در دست
و در آن ظلمت جهل مفرط
رو به هر سو كه در آن
آفتاب خِرَدي تابان بود
تيرَكي پرّاندند
و به فوتي لرزان
مهر پرنور خداوندي را
قصد اطفا كردند،
و نميفهميدند، كه خداوند «مُتِمُّ نُوره»
و نميدانستند، كه به نام اسلام
و به امّيد نگهداشتن دين خدا
با خدا در جنگند.

سالي از فاجعهي تلخ فروكشتن عشق،
سالي از حادثهي خونكدهي علم و عمل،
از فروريختن خون هزاران شاهد
-كه همه گوهر دانشجويان، چو يكي گوهر واحد هستند-سالي از كوفتن و له شدن عزّت دانشجويان
كه نژادش رسد از ابراهيم(ع)،
سالي از ضربت باتوم جهالتكيشان، بر فرق خِرَد، در محراب،
سالي از هتك غرور ملت،
ميگذرد؛
و همه ميدانند، كه چه رسواياني، ز پس پرده برون افتادند،
و همه آگاهاند، كه لباس ميشان
به تن گرگصفتهاي جنایتپيشهست،
و همه هشيارند، كه نبايد آبي
كه ز تدبير و خردورزي اصلاحطلب ميگذرد، گِل گردد،
كه نبايد هرگز،
روي قانون چمن پاي گذاشت.
تير 79
عصر ما
عصر بي توتم،
قلمها شكسته
دستها بسته
لبها دوخته
نفسها در سينهها حبس،
و تنها چشمهاست كه ميبارد:
خون ميبارد بيصدا
ترسان و لرزان.
نه راهي براي رفتن
نه پايي براي پيمودن
نه تابي براي ايستادن
نه هوايي پاك براي تنفس
و نه حتي اميدي براي «بودن»،
«شدن» اما محال مينمايد.
دردي صاعقهوار
پهناي سينهام را طي كرد
- گويي به اشارتي مرا به دو نيم كرد-
و اين عبارت در فضاي تاريك و غمناكِ ذهنم گُر گرفت:
زيستن اما سختتر است از هميشه؛
«چه بايد كرد؟» نه!
چه ميتوان كرد؟
مهر 82
دو سه روزي در موج
گاهگاهي جنگل
و سكوتي سرسبز،
و رفيقاني چند
و خدايم هم هست،
و تمناي دلي
كه ز انبوهي احساس كبوتر، خاليست.
شايد آن وقت كه او
در زمستانِ جدايي جا ماند،
من نميدانستم
كه بيابان دل غمگينم
بذر بالندگي و شادي را، بارور خواهد شد.
شايد آن روز كه او
از خراباتِ دلِ طَفزدهي من كوچيد
و به توفاني سخت
ابرهاي همهي عالم را
به افقهاي شبِ خشكِ دلِ من بخشيد،
من نميدانستم
كه بهاري سرسبز
خاطراتِ خوشِ بودن با او
و همه ايمان را، جاودان خواهد كرد.
و من اكنون سبزم
سبزتر از نفس باد بهار،
و به تنهاييِ احساسِ خدا نزديكم.
تير 80
ایمان
من به آزادي احساس خدا پابندم
به سبكبالي ابر ابديت در اوج
و به تعميق نگاه ماهي
كه رها ميكند او را از موج،
به گُل گمشدهي چشمي پاك
كه به عِطري آبي
دشت پرسوز دل مجنون را
ميكند مست و خراب و نمناك،
و به گرما و نوازشگريِ دست و دلي
كز گلوگاه فرودِ اين خاك
ميبرد آدم را، تا فراز افلاك،
و به آزاديِ احساسِ خدا پابندم.
گفتگوهای تنهایی
مينويسم تا نماند
نه آنكه
مينويسم تا بماند؛
ماندني نيست، رفتنيست.
ماندن، رفتن
و بودن، شدن است
...بگذريم!
آذر 75
اين خرابآباد
مظهر عشق
هر چه،
و هر كه،
باشد
مقدس است و پرستيدني؛
اگرچه، رنج و تألم بسيار
به روح تو،
هديه ميدهد.
دل از وصل،
در اين خراب،
بركن
تا
آباد شوي.
آذر 79

