
« درد خواهم، دوا نميخواهم »
از شكايتها گذشتم
و پنجرهي نگاهم را، به بيخبريِ هجران رساندم.
همهي آن لحظههاي سربي
كه برق مذابش
شناخت را از عقل ميگريزاند
و همچون خون دل
طغيان بر مصائب را، با خود
به ارمغان ميآورد،
همه را،
با غبار قدمهايم
در پردهي عشق مستور كردم
و به سفينهي درد رسيدم،
همان كه در دردستان سينهي عشاق، لنگر انداخته است...
آخر عشق و شكايت؟
وه، چه خيال عبثي!
اسفند 72
پ.ن: به قول مرحوم دكتر شريعتي : «من در يك «بيخودي مطلق» به سر ميبردم و درد، كه هر وقت به «مطلق» ميرسد، جذبهاي روشن و مستيبخش ميشود، و حالتي آرام، روشن و خوب ميدهد – و اين دردهاي حقير و اندك است كه متلاشيكننده است و گزنده و بد- مرا در يك نشئهي سكرآوري، از خود بهدر كرده بود، آنچنان كه گويي من نبودم.»

همهي لرزش دست و دلم
و گرانباري اندوهم
و نگاه سنگين حسرت و انتظارم،
از آن است
كه در كدام لحظه
قفل محبسم را ميشكنند،
و قامت خميدهام
مجال راستي مييابد...
بهمن 73

آيا كسي هست كه مرا ياري كند؟
كويري با خورشيدي كبود و آسماني به رنگ شرم و صحرايي افق در افق پوشيده از خون و شبحي روييده از درياي سرخ، سينهي صحرايي بيكس و در زير ابر دردبار، شبحي يا مجسمهاي، تنديسي در خون ايستاده، سنداني در زير ضربههاي دشمن و دوست، مجروح، خونآلود، شكسته، خاموش، با دستي بر قبضهي شمشيري كه با همهي تعصبش كوشيد تا همچنان نگهش دارد و...
و دستي ديگر، همچنان بلاتكليف!
نه ميجنگد، كه با چه؟ نه سخن ميگويد، كه با كه؟ نه ميرود، كه به كجا؟ نه بازميگردد، كه چگونه؟ و نه مينشيند، كه...
هرگز!
ايستاده است و تمامي تلاشش اين كه نيفتد!
بر سر رهگذر تاريخ ايستاده و بر هر نسلي كه ميگذرد، سر راه ميگيرد و بر سرش نهيب ميزند كه:
اي بر مركبهاي سياهِ ننگ، بگريخته از همهي صحنههاي «شهادت» تاريخ!
گرگها، روباهها، موشهاي دزد سكّه پرست!
و شما اي ميشهاي ذليل پوزه در خاك فروبرده!
اي غايبها، پوچها، پليدها! در ميان شما كسي هست كه هنوز چهرهي انسان را به ياد آورد و چشماني هست كه او را بتواند ديد و بازشناخت؟
اينان كه مرگ را همچون گردنبندي از زيباترين گوهرهاي خدا بر گردن آويختهاند، بيمرگانِ جاودانهاند، شاهدِ هر آنچه در تاريخ آدمي ميگذرد، شهيد هر آنچه در بنيآدم ميميرد و ميپژمرد و قرباني جلّاد ميشود!...
......
شب عاشورا بود، عاشوراي سال 49.
گفتم بروم به مجلس روضهاي، از همين روضهها كه همه جا هست و صدايش از هر كوچه و خانه امشب بلند است. ديدم، ايمان و تعصب من به عظمت حسين و كار حسين بيش از آن است كه بتوانم آن همه تحقيرها را بشنوم و تحمل كنم. منصرف شدم.
......
گفتم در اين تنهايي درد و اين شب سوگ، بنشينم و با خود سوگواري كنم، مگر نميشود تنها عزاداري كرد؟ نشستم و روضهاي براي دل خويش نوشتم...
در اين لحظات شگفت، كه من در يك «بيخودي مطلق» به سر ميبردم و درد، كه هر وقت به «مطلق» ميرسد، جذبهاي روشن و مستيبخش ميشود، و حالتي آرام، روشن و خوب ميدهد – و اين دردهاي حقير و اندك است كه متلاشيكننده است و گزنده و بد- مرا در يك نشئهي سكرآوري، از خود بهدر كرده بود، آنچنان كه گويي من نبودم.
درد بود كه خود مينوشت.
ناگهان اين زيارت پرمعني و عميق «وارث» در مغزم جرقّه زد، خطاب به حسين:
سلام بر تو اي وارث آدم، برگزيدهي خدا،
سلام بر تو اي وارث نوح، پيامبر خدا،
سلام بر تو اي وارث ابراهيم، دوست خدا،
سلام بر تو اي وارث موسي، همسخن خدا،
سلام بر تو اي وارث عيسي، روح خدا،
سلام بر تو اي وارث محمد، محبوب خدا،
سلام بر تو اي وارث علي، ولي خدا، ، ،
عجبا! صحنهي كربلا ناگهان در پيش چشمم، به پهنهي تمام زمين گسترده شد و صف هفتاد و دو تني كه به فرماندهي حسين در كنار فرات ايستاده است، در طول تاريخ كشيده شد كه ابتدايش، از آدم – آغاز پيدايش نوع انسان در جهان- آغاز ميشود و انتهايش تا... آخرالزمان، پايان تاريخ، ادامه دارد!
پس حسين سياستمداري نيست كه به خاطر شرابخواري و سگبازي يزيد، با او «درگيري» پيدا كرده باشد و اين «حادثهي غمانگيز» اتفاق افتاده باشد! او وارث پرچم سرخي است كه از آدم، همچنان دست به دست، بر سر دست انسانيت ميگردد و اكنون به دست او رسيده است و او نيز با اعلام اين شعار كه: «هر ماهي محرّم است و هر روزي عاشورا و هر سرزميني كربلا»، اين پرچم را دست به دست، به همهي راهبران مردم و همهي آزادگانِ عدالتخواه در تاريخ بشريت سپرده است و اين است كه، در آخرين لحظهاي كه ميرود تا بميرد و پرچم را از دست بگذارد، به همهي نسلها، در همهي عصرهاي فردا فرياد برميآورد كه:
«آيا كسي هست كه مرا ياري كند؟»
برگرفته از كتاب «حسين وارث آدم»، از معلّم شهيد دكتر علي شريعتي


روزنامهي كارگزاران هم
توقيف شد
در كشوري كه ادعاي مردمسالاري دارد، يكي از اركان ماندگاري حكومتش آن است كه مردم احساس كنند ميتوانند حرفهايشان را بدون ترس بزنند (فقط كافيست اين احساس را داشته باشند، حقيقي بودن اين احساس مهم نيست)، سؤالاتشان را با مسئولين رده بالاي نظام (ائمهي مسلمين) مطرح كنند بدون آنكه ارتعاش و لرزش و لكنتي در زبانشان ايجاد شود؛ اين شاخصهيي است كه امام علي عليهالسلام دربارهي يك حكومت اسلامي بيان ميفرمايند؛ يعني سخن گفتن در نزد امام مسلمين بدون اندكي ترس و لكنت.
روزنامهي وزين و پرمخاطب كارگزاران هم (پس از مجلهي وزين شهروند) به علت تحجّر و خشك مغزي و استبداد فكري هيأت نظارت بر مطبوعات بسته شد! به چه دليل؟ به دليل چاپ بيانيهي دفتر تحكيم وحدت، پرهوادارترين و محبوبترين تشكل دانشجويي در كشور.
جواني به دليل طرح يك سؤال از مسؤولين رده بالاي نظام به 2 سال حبس محكوم شد. اينكه چه سؤالي بود و در چه زمينه، بماند؛ مهم اين است كه مسؤولين دولتي و حكومتي تحمل شبهه و ترديد و زير سؤال بردن خود و سياستهايشان را ندارند.
جوان، بهويژه دانشجو، بايد مطالعه كند، تحقيق كند، فكر كند، نقد كند، انتقاد كند، پليديها و زشتيها را نشان دهد، عيوب و نواقص را گوشزد كند، آرمانخواه و ايدهآليست باشد، از تضييع حقوق مردم و روندها و راهبردهاي نادرست اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي برآشوبد و خشمگنانه فرياد بزند و در پي اصلاح امور برآيد... اما متأسفانه با رسوخ استبداد (آن هم بدترين نوع آن: استبداد ديني) و جمود فكري در برخي لايههاي نظام شاهد آن هستيم كه دانشجو را سر به زير، بيتفاوت، خنثي، مشغول به درس و بحث دانشگاهي خويش، ساكت و خموش در برابر تصميمات نادرست و فرصتسوزيها و بر باد دادن منابع مالي و زماني ملت، ميپسندند. آري، در سالهاي اخير دانشجو را اين گونه ميپسندند.
در رژيم گذشته، روحانيت بيدار و آگاه و مبارز، از اين توقع و خواست حكومت كه ايشان را براي برپايي نماز جماعت و درس و بحث طلبگي و بيتوجه به مسائل سياسي ميپسنديد، برآشفت و «سياست ما عين ديانت ماست» را شعار محوري مبارزهي خويش قرار داد، اما اكنون متأسفانه در عمل شاهد رويكرد ديگري در اين قشر هستيم.
يك اصل كلي بر فضاي سياسي هر كشور و حكومتي حاكم است و آن اينكه آنها كه بر سر قدرت و در مناصب حكومتي نيستند، به دنبال تغيير و اصلاح و رفع مشكلاتاند اما همين كه به مقام و منصبي ميرسند محافظهكار شده و سعي در حفظ وضعيت موجود دارند و اگر روزي دوباره قدرت خويش را از دست بدهند باز منتقد و مبارز و مصلح شده و خواهان تغيير در حاكميت ميشوند. اين قاعدهي كلي بر تمام اصحاب سياست و قدرت جاري است مگر بر جوانان آگاه، به ويژه دانشجويان يك كشور، كه همواره به دنبال ايدهآلهاي ذهني و تئوري خويشاند و همين آرمانگرايي سبب پويايي و پيشرفت و در نتيجه محبوبيت حكومتهاست، به شرطي كه به اين ايدهآلها بها بدهند وگرنه زود يا دير، سبب تزلزل و فروريزي آن است.
در چند سال اخير، شاهد تحريمها و فشارها و تعليقها و دستگيريها و اخراجهاي دانشجويان زيادي بودهايم. همچنين مطبوعات منتقد و آگاهيبخش را تاب نياوردهاند... سخن در اين زمينه بسيار است اما در حوصلهي اين مطلب نميگنجد؛ فقط اين سؤال را مطرح ميكنم كه آيا ادامهي اين روند به نفع ملت ايران و حتي دولتيان و حكومتيان خواهد بود؟

به كدامين گناه كشته ميشوند؟ ![]()
انفجار، آتش، آوار، شكستن، سوختن، گداختن، بوي خون، جراحت، درد، فرياد، ناله و خاموشي... آن چيزي است كه بر غزه ميگذرد، در پي 2 ماه گرسنگي، بيآبي، بيبرقي، بيدارويي، تحمل سرما و سختيها...
اندوع عميق، بغض گلوگير، مچاله شدن قلب در قفسهي سينه، تنگي نفس، تكاپو و تلاش خستگيناپذير براي امدادرساني به مجروحين، با بيمارستانهايي مملو از مجروحين و به كما رفتگان، و پرستاران و دكتراني كه اينك با كمبود شديد دارو و خدمات درماني مواجهند و از بيهودگي درمانهاي بيدارو و موقت رنج ميبرند و دست بر دست ميكوبند و چارهاي جز ابراز تأسف و شكست در درون خويش ندارند.
چه ميگويم؟! مگر ميتوان با ديدن صحنههاي تلويزيوني و خواندن اخبار مطبوعاتي و تماشاي عكسهاي اين جنايت و نسلكشي تاريخي، به عمق درد و زجر و بيپناهي و مظلوميت آنان دست يازيد؟ احساس همدردي ما پوستهاي است بيهسته، و سطحي است بيعمق... تنها كساني اين لحظات انفجار و آتش و خون را درمييابند كه اين صحنهها را در دوران جنگ 8 سالهي خودمان، يا در بمباران و موشك باران مناطق شهري و مسكوني تجربه كردهاند؛ آن هم به مثابهي خاطرهاي غبارگرفته و دور، كه اينك تازه و زنده ميگردد.
گرچه ممكن است روند فراهم شدن مقدمات اين تهديد بزرگ عليه بشريت، قابل تجزيه و تحليل باشد اما اكنون نبايد دليلي بر موضعگيريهاي سياسي و جناحي داخلي باشد و بلكه همهي جانها آگاه و بيدار و دردمند، همدردي خود را با اين زخمخوردگان و مصيبتزدگان اعلام ميكنند و اوج خشم و نفرت و بغض و كينهي خود را از اقدامات ننگين رژيم غاصب اسرائيل ابراز ميدارند.
هر زايشي مضمون درد است، از زايش فرزند حيوان و انسان گرفته تا زايشهاي اجتماعي و تاريخي و سياسي. و اين قانون و سنت الهي است كه «إنّ مَع العُسر يُسري فإنّ مَع العُسر يُسري».
در دوران عرب جاهل، از جنگهاي قبيلهاي و ظلمها و ستمهايي كه بر بشريت ميرفت گرفته تا زنده به گور كردن نوگلان و نوزادان به دست سنگدلي و تعصب و تحجر كه از آستين پدران اين دختران كوچك بيرون ميآمد، همهي اين دردهاي جانكاه، بشريت را وادار به زايش عظيمي چون ظهور پيامبر خاتم نمود.
در اين دورهي پايان تاريخ (به اعتقاد بسياري از ملتها و مذاهب)، با اين همه جنگهاي بزرگ و كوچك كه بر بشريت تحميل شده، و با اين همه دردها و خونريزيها و جنايتهاي ميليوني در طول قرن بيستم و نيز سالهاي اخير، آيا وقت آن نرسيده است كه بشريت، تحفهي عظيمِ ديگر، و تاريخ، زايشي بزرگ داشته باشد؟

اين شعر زبان حال بسياري از مقدس مآباني است كه در محيط سالوسپرور ادارات دولتي و ارگانها و سازمانهاي گوناگون، با استفاده از رانتهاي مختلف از جمله «ريش» به غارت بيتالمال و زراندوزي و خوشگذراني و سوءاستفاده مشغولاند.
آدمي ميشناسم از دوزخ خوف و تشويش دارد و من نه
بسكه ميترسد از عذاب خدا هول از آتيش دارد و من نه
دائماً ذكر گويد و تسبيح در كف خويش دارد و من نه
قلبي آكنده از خدا و سري باطنانديش دارد و من نه
بس عجول است در ركوع و سجود گويي او جيش دارد و من نه
تا رسد ز آسمان به او الهام دو سه تا ديش دارد و من نه
گوييا با خدا بود فاميل او كه اين كيش دارد و من نه
بهر مأموريت از بيتالمال هي سفر پيش دارد و من نه
برنگشته ز انگليس هنوز سفر كيش دارد و من نه
بهر حج تمتع و عمره كوپن و فيش دارد و من نه
زندگي تخته نرد اگر باشد او دو تا شيش دارد و من نه
پانزده تا مغازه يك پاساژ توي تجريش دارد و من نه
در دزاشيب باغ و در قلهك خانه از خويش دارد و من نه
پانزده تا عيال صيغه و عقد بي كم و بيش دارد و من نه
گرچه با گرگها بود دمخور ظاهر ميش دارد و من نه
داني او اين همه چرا دارد؟ چون كه او ريش دارد و من نه
ميكروفن را بگير از هالو سخنش نيش دارد و من نه
پ ن: كليپ ويديويي اين شعر را شايد ديده باشيد.
پ ن: نام شاعرش را اگر ميدانيد به من هم بگوييد.

