شرارهاي از زير خاكستر زمان جهيد،
دستي، قلبي مجروح از سرنشتر عشق را فشرد،
دشنهاي، سينهاي تفتيده را شرحه شرحه كرد،
نايي، بريدن از نيستان وصل را فرياد كرد،
آتشي، دلي و خاطرهي شكوفهاي را خاكستر كرد،
خاطرهاي، غنچهوار بر پردهي ذهن شكفت،
بغضي، تصويري آشنا را در پردهي اشك پوشيد،
و روحي، خود را به در و ديوار قفس جسم كوبيد؛
اما
فقط
لبي خنديد
دهاني باز شد
و گوشي شنيد:
«سلام».
آقاي دكتر زيباكلام، طي چند روز گذشته در مقالاتي كه در روزنامههاي صبح كشور به چاپ رسيده است، به «سبك ويژه»ي آقاي احمدينژاد در ادارهي امور كشور اشاره داشته و مثالهايي نيز در اين مورد ذكر نموده و آنها را با دولتهاي قبلي مقايسه نمودهاند. مثلاً در مورد استقبال از راهاندازي دفتر حافظ منافع آمريكا در تهران، آقاي زيباكلام عنوان ميكند كه شخصيت بانفوذي چون آقاي هاشمي رفسنجاني هم اين گونه «صراحت لهجه» در اين گونه موارد نداشتهاند.
سربسرم نذار بذار اين فيلم رو ببينم، اون ضبط رو هم يه ريزه كمش كن، نه اصلاً خاموشش كن حواس آدمو ميدزده. آخه با يه كلّه چند تا برنامه رو همزمان ميشه پردازش كرد؟ اصلاً من معتقدم بعد از اينكه تلويزيون را ساختن، بايد هر چي ضبطه نابود ميكردن و ديگه به هيچ كس اجازه نميدادن كه ضبط بسازه...
با هوش خود كشتي نگيريد، اگر ميتوانيد به سؤالات زير پاسخ دهيد!
۱ـ جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟
الف) 1۱۶ سال ب) ۱۹ سال ج ) ۱۰۰ سال د ) ۱۵۰ سال
۲ـ کلاههای پاناما در چه کشوری تولید میشود؟
الف) برزیل ب) شیلی ج) پاناما د)اکوادور
۳ـ روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟
الف) ژانویه ب) سپتامبر ج) اکتبر د) نوامبر
۴ـ اسم شاه جرج سوم چه بود؟
الف) ادر ب) آلبرت ج) جرج د) مانوئل
۵ـ نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده؟
الف) قناری ب) کانگارو ج) توله سگ د) موش
ايساك نيوتن، قانون سوم خود را اينچنين بيان نموده است: «هر گاه جسمي به جسم ديگر نيرو وارد كند، جسم دوم هم به جسم اول نيرويي برابر آن، ولي در خلاف جهت وارد ميكند». اين قانون را قانون «عمل – عكسالعمل» يا «كنش – واكنش» و يا «محرك – پاسخ» نيز ناميدهاند و نه تنها در فيزيك، بلكه در ساير شاخههاي علمي، فرهنگي، اجتماعي، سياسي، و... نيز كاربرد دارد.
يكي از كاربردهاي اين قانون، در بُعد اطلاعاتي و امنيتي است.
ميخواهم از درد مشترك بگويم، از هجران بزرگ آدم از خويش. وصالي كه در آرزوی آن هستيم و همهي عشق ما و زندگيِ اندكِ معنوي ما را پر كرده است. چه كسي خود را شناخته است؟ كيست كه «خويش» را و «خودِ» خويش را شناخته است؟ آنچه باعث هبوط ما در خويش گشته است همين ميوهي ممنوع است، همين گندم ممنوع است، همين شناخت، عقل، اختيار و آگاهي ماست.
اين «در وطن خويش غريب»، او را خوب ميشناسم. او به آشناييِ زمزمههاي شيرينِ قطرات آب در محفل شادي و حركتِ رود، و به خويشاوندي نفير كوبندهي قطرات آب در مجلس خشم و طغيان دريا ميمانست.
روزنامهي كارگزاران در روز چهارشنبه 19/4/87 يعني يك روز پس از نهمين سالگرد فاجعهي كوي دانشگاه تهران، مصاحبهاي با عضو ارشد جامعهي روحانيت مبارز و امام جمعهي شميران و عضو شوراي سياستگزاري ائمهي جمعه داشته كه مطالب آن نشانگر عزم راست سنتي بر حذف نومحافظهكاران دارد. در زير ميتوانيد بخشهايي از اين مصاحبه را بخوانيد:
ç من اصلاً چيزي به نام جريان پاليزدار را به صورت مستقل به رسميت ميشناسم. اين توطئه توسط يك محفل خاص سياسي طراحي شده و سه ركن اصلي دارد. ركن اول، تخريب شخصيتهاي ديني و ملي است تا اين افراد در انتخابات آيندهي رياست جمهوري در افكار عمومي اثرگذار نباشند.
براي خواندن ادامهي مطلب در اينجا كليك كنيد.
خبر:
مخبر كميسيون امنيت ملي و سياست خارجي تصريح كرد كه ضروري است هر چه سريعتر قانون انتخابات رياست جمهوري مورد بازنگري قرار گيرد.
وي افزود: چه كسي است كه انكار كند امروز در ثبت نام انتخابات رياست جمهوري هر كسي با هر سطح سوادي يا حتي فقدان اندك تجربهاي ثبت نام ميكند... نوع ثبت نام در انتخابات رياست جمهوري در شرايط فعلي نه در عرصهي داخلي و نه در عرصهي جهاني صيانت از آبروي مجموعهي نظام و ايران نيست و... .
(پنجشنبه 20 تير 87 – كارگزاران)

نظر:
در تأييد سخنان آقاي كاظم جلالي دربارهي ضرورت بازنگري قانون انتخابات رياست جمهوري، پيشنهاد ميكنم:
1- كانديداي رياست جمهوري از نيروهاي نظامي و امنيتي نبوده و سابقهاي در اين زمينهها نداشته باشد؛ چرا كه تجربهي جهاني نشان داده كه يك چهرهي نظامي و امنيتي هيچگاه نميتواند اين عينك را از جلوي چشمانش بردارد و با تصميمات و اقدامات خود، كشور و منطقه و حتي جهان را دچار التهاب و ناامني نموده و به خطر مياندازد.
2- كانديداي رياست جمهوري به خواست و ارادهي اكثريت مردم در انتخاباتهاي 30 سال گذشته احترام گذاشته و سابقهي اقدامات غيرقانوني و سوء استفاده از مسؤوليتهاي پيشين خود در اقدام بر عليه رأي و نظر اكثريت مردم را نداشته باشد.
3- علاوه بر موارد فوق، پيشنهاد ميشود با تصويب سازوكار قانوني لازم در مجلس، كميتهاي مردمي متشكل از نمايندگان ارشد احزاب رسمي كشور با اختيارات كافي براي رسيدگي به اعتراض كانديداهاي محترم انتخابات رياست جمهوري و نيز انتخابات مجلس شوراي اسلامي در موارد رد صلاحيت و شمارش آرا و نظارت بر شمارش مجدد صندوقهايي كه بر آنها اعتراضهاي زيادي وارد شده است، تشكيل گردد. بديهي است اين اقدام افتخاري براي حكومت مردمسالار ايران تلقي ميشود و به اين ترتيب در رد صلاحيتها و اعلام نهايي نتايج انتخابات، انگشت اتهام به سمت نهادهاي نظارتي بلند پايهي نظام همچون شوراي محترم نگهبان اشاره نخواهد شد.

طنز:
در راستاي خبر فوق، توصيه ميگردد نكات زير در هم قانون جديد مد نظر باشد:
1- به جاي اينكه حدود دو ماه قبل از پايان دورهي رياست جمهوري، انتخابات برگزار شود، يك سال زودتر انجام شود و رئيس جمهور منتخب ظرف مدت اين يك سال موظف به گذراندن دورههاي مقدماتي و پيشرفته در زمينههاي اقتصاد، سياست، تجارت، مديريت، صنعت، كشاورزي، آموزش و پرورش، حقوق، راه و ترابري، مخابرات، فرهنگ و ارشاد اسلامي و خلاصه ساير امور دولتي و وزارتخانهاي شود تا در مواقعي كه لازم شد آقايان وزرا استعفا بدهند، آقاي رئيس جمهور بتواند يك تنه همهي كارها را به پيش برد و كاري روي زمين نماند!
2- حالا كه قرار است كنكور دانشگاهها حذف شود و مقادير زيادي پول كه صرف هزينهي برگزاري كنكور ميشد روي دستمان ميماند، كنكوري براي نامزدهاي رياست جمهوري برگزار كنيم كه سؤالاتي در زمينههاي مطرح شده در شمارهي 1 را شامل شود و هر كس امتياز لازم را آورد، در انتخابات شركت كند.
3- از آقا يا خانم رئيسجمهور منتخب (قانون بايد فراگير باشد!) تعهد بگيريم كه طبق برنامهي تدوين شدهي توسعهي كشور كه هزاران نفر ساعت كار كارشناسي و مبالغ هنگفتي صرف هزينههاي آن شده است، عمل كند و به دنبال برنامههاي شخصي خودش نباشد، تا خداي نخواسته اينگونه نشود كه بعد از چند سال روي زمين ماندن برنامهي توسعه و اتلاف ميلياردها تومان از بيتالمال، عقبگرد نموده و متوجه شود كه اشتباه شده است!

ايساك نيوتن، قانون سوم خود را اينچنين بيان نموده است: «هر گاه جسمي به جسم ديگر نيرو وارد كند، جسم دوم هم به جسم اول نيرويي برابر آن، ولي در خلاف جهت وارد ميكند». اين قانون را قانون «عمل – عكسالعمل» يا «كنش – واكنش» و يا «محرك – پاسخ» نيز ناميدهاند و نه تنها در فيزيك، بلكه در ساير شاخههاي علمي، فرهنگي، اجتماعي، سياسي، و... نيز كاربرد دارد.
يكي از كاربردهاي اين قانون، در بُعد اطلاعاتي و امنيتي است. به عنوان مثال: براي سنجش افكار عمومي در موضوعي خاص، ارگان يا سازمان يا نهادي، خبري مرتبط با آن موضوع را توسط افرادي، در ميان «گروه مخاطب» شايع ميكند. شيوع اين خبر «محرك» است و «پاسخ» آن توسط افكار عمومي و يا قشر، طيف و گروه مخاطب، داده ميشود. جمعآوري اين «پاسخ»ها يا «شنود» آنها، منجر به تجميع نظرات و اطلاعات گروه مخاطب، نزد عامل «محرك» ميشود و اين «پاسخها» و «نظرات» و «نظريات» به عنوان منبعي از اطلاعات مورد استفاده قرار گرفته و در تصميمسازيها در آن موضوع خاص دخالت داده ميشود، و در نتيجه تصميمگيري را دقيقتر و عميقتر مينمايد. در اين ميان، نكتهاي كه مهم است، اينكه زوايايي از آن موضوع خاص توسط افكار عمومي يا گروه مخاطب، كه مشتمل بر افراد حرفهاي و متخصص و كارشناس و خبره در آن زمينه ميباشد، روشن ميشود كه از نگاه دستگاه مرجع يا عامل «محرك» پنهان بود. بدين ترتيب يك نظرسنجي پنهان اما پرمنفعت صورت ميگيرد.
اين روش نظرسنجي، به دليل ماهيت پنهاني بودن آن، عموماً در موارد «اطلاعاتي» و «امنيتي» و يا جهت «تخليهي اطلاعات» دشمن يا قشر و گروه و جناح منتقد صورت ميگيرد، و اهميت آن در همين نكته است كه گروه مخاطب به ماهيت نظرسنجيگونه بودن و نيت پشت پردهي آن پي نبرد چرا كه در اين صورت «پاسخها» تحت شرايط ديگري داده شده و پردازش آنها به نتايجي غلط ميانجامد.
با اين مقدمهي مختصر ميخواستم عرض كنم كه آقاي احمدينژاد در اين زمينه بسيار مجرّب بوده و اين گونه طرحها را با بهترين كيفيت به اجرا گذاشته و ميگذارد!
به عنوان مثال، طرح تحول اقتصادي، چند ماه پيش به طور جدي توسط ايشان مطرح شد بدون اينكه برنامهاي مدون مبتني بر كار كارشناسي ارائه گردد. و اين، «محرك» يا «كنشي» بود كه به «پاسخ» يا «واكنشي» نياز داشت. واكنشدهندگان هم كارشناسان و متخصصان اقتصادي كشور، بهويژه از جناحهاي منتقد دولت، بودند و نتيجه آن شد كه علاوه بر بيان ايرادات شكلي و ماهوي طرحي كه هنوز برنامهاي براي آن ارائه نشده و زيرساختهاي آن شكل نگرفته بود (يعني صرفاً طرحي ذهني بود)، به زواياي گوناگون آن پرداخته شده و به گوشههاي تاريك آن نور تابانده شد، بهخصوص در موارد «پرداخت نقدي» و «هدفمندكردن» يارانهها؛ و به اين ترتيب آقاي احمدينژاد بدون آنكه برنامه و راهكار مدوني ارائه نموده و به عنوان رئيس دولت نهم رودرروي اقتصاددانان جناحهاي منتقد بنشيند، اطلاعات آنان را تخليه كرد! و چنانچه ديديم ايشان با جمعآوري، دستهبندي و پردازش اين اطلاعات، بخشي از آن را از تلويزيون به اطلاع عموم مردم رساند و سكهي «تحول اقتصادي» را صرفاً به نام خودش ضرب كرد!
با در نظرگرفتن ماهيت اين روش نظرسنجي كه چنانچه گفته شد يك روش اطلاعاتي، امنيتي و پنهان است، و نيز با در نظر گرفتن نتايج مثبت آن براي منافع ملي كه قابل چشمپوشي نيست، باز جاي اين سؤال وجود دارد كه آيا آقاي احمدينژاد كه اكنون بر مسند رياست جمهوري و جايگاه شخص دوم مملكت قرار گرفته است، بهتر نبود كه به صورت مستقيم و شفاف و بدون استفاده از روشهاي اطلاعاتي، اطلاعات كارشناسان جناحهاي مختلف را دريافت و به مردم رسانده گزارش ميداد؟! آيا اتخاذ چنين روشي، وزن اين جايگاه رفيع را كاهش نداده و موجب وهن آن نميگردد؟
به هر حال، اميدوارم در نهايت، منافع ملي قرباني مصلحتهاي سياسي و جناحي نشده و طرحي كه كلنگ آن در دولت آقاي خاتمي بر زمين زده شد، به بهترين وجه اجرا شده و كمترين آفت را براي اقتصاد بيمار كشور داشته باشد.

اين «در وطن خويش غريب»، او را خوب ميشناسم. او به آشناييِ زمزمههاي شيرينِ قطرات آب در محفل شادي و حركتِ رود، و به خويشاوندي نفير كوبندهي قطرات آب در مجلس خشم و طغيان دريا ميمانست.
من در او مينگرم، و او در من نگريسته است.
او روح آشنايي است كه پارهاي از من را با خود حمل ميكند و بقيهي مرا با خود ميكِشد.
در آينهي وجود او «من» را همچون شبحي يافتهام كه احساس خويشاوندي را با او تقسيم ميكند. لحظات تنهاييام را آنچنان گرم ميفشرد كه چشمههاي جوشانِ درد و ناله و احساس تنهايي، در درونم ميگدازد و در خويش ذوبم ميكند.
او را به اندازهي «خود» ميشناسم، همانگونه كه او مرا به اندازهي «خود» ميشناسد؛ و اين احساس به زيباييِ وجودي مرموز و آشنا است كه از پشت پنجرههاي تنهايي نشأت گرفته و مرا بيتاب و غريب به كوير انتظار هُل ميدهد، و من ميمانم و او، و او ميماند و من، و دست در دست يكديگر، همهي خاطرات شيرين و تلخ را از «كوه» و «تنهايي» و «غرق شدن در خويش» گرفته تا «احساس بيخويشي و درماندگي» و «زجر تحملناپذير بيكسي» و «آوارگي و سرگرداني در كوير حيرت»، همه و همه را سَرَكي ميكشيم و باز با نگاهي غريب به يكديگر مينگريم و از هم جدا ميشويم و در پي يافتن چارهاي و يا شايد به دست آوردن آبي و ناني و نامي و مقامي، چرخي ميزنيم و در انتهاي برآوردهشدن اميدهاي كوچكمان، باز احساس آرزويي بزرگ، احساس بيآرزويي، ما را به خودمان ميكشاند...
و من سر در چاه خويش كه فرو ميبرم تا در آينهي آب زلالِ آن، تصوير خود را بهتر بنگرم، احساس نگاهي و مواظبتي و مراقبتي بر حواسم سنگيني ميكند، آنگاه در تَهِ چاه، در گوشهاي از آينهي وجود خويش، دو چشم خسته و گاه اميدوار را ميبينم كه نفوذ گرمايش قطرات وجودم را به جوشش ميآورد؛ و خوب كه در آنها مينگرم، در ميان مردمك آن دو چشم، خود را ميبينم كه مات و كنجكاو در آنها خيره شده است. آري، آن دو چشم مراقب، چشمان خود اوست...
احساسي از شادي و شعف از يافتنِ اين آشناي ديرينه، بر دلم چنگ مياندازد و باز پارهاي ديگرم را با خويش ميبرد و باز من ميمانم و من ميمانم و من...، و يك چاه عميق و تاريك، اما آشنا...

سرودهاي از شاعر و نويسندهي مبارز «رضا گلسرخي» كه در رژيم گذشته اعدام شد!
يك با يك برابر نيست!
معلم پاي تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان
ولي آخر كلاسيها لواشك بين هم تقسيم ميكردند
وآن يكي در گوشهاي «جوانان» را ورق ميزد.
دلم بر حال او ميسوخت كه بيخود هاي و هو ميكرد
و با آن شور، تساويهاي جبري را نشان ميداد.
با خطي روشن، به روي تختهاي تاريك
- كه همچون قلب ظالمان، تاريك بود-
اين تساوي را نوشت كه: «يك با يك برابر است.»
در اينجا از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
- هميشه يك نفر بايد بهپا خيزد!-
و گفت:
«اين تساوي اشتباهي فاحش و محض است»!
نگاه بچهها ناگه به رويش خيره ماند.
معلم مات ماند،
و او پرسيد:
«اگر يك فرد انسان، واحدِ يك بود، آيا باز يك با يك برابر بود؟»
سكوت موحشي بود و سؤالي سخت.
معلم خشمگين گفت كه: «آري»،
و او با پوزخندي گفت: «نه!»
«اگر يك فردِ انسان، واحدِ يك بود، اين تساوي زيرورو ميشد
اگر يك فردِ انسان، واحد يكِ بود،
چرا آن كس كه زور و زر به دامن داشت، بالا بود،
و آن كس كه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت، پايين بود؟
چرا آنكس كه رنگش نقرهگون، چون قرص مَه بود، بالا بود،
وان سيهچهره كه ميناليد، پايين بود؟
اگر يك فردِ انسان، واحدِ يك بود،
پس نان و مال مفتخوران از كجا آماده ميگشت؟
يا چه كس ديوار چينها را بنا ميكرد؟
اگر يك فردِ انسان، واحدِ يك بود،
پس چه كس پشتش به زير بار فقر خم ميشد؟
يا كه زير ضربت شلاق له ميگشت؟
اگر يك فردِ انسان، واحدِ يك بود،
پس چه كس آزادگان را در قفس ميكرد؟
يا چه كس اين رادمردان را فنا ميكرد؟»
حال ميپرسم:
«اگر يك فردِ انسان، واحدِ يك بود،
آيا باز يك با يك برابر بود؟»
معلم نالهآسا گفت:
«بچهها!
در جزوههاتان بنويسيد كه: «يك با يك برابر نيست!»

گزيدهاي از سخنان رئيس جمهور، سيد محمد خاتمي،
در جمع مردم در تاريخ 22 بهمن 1382
v تنگنظريها و ناديده گرفتن حق و نظر مردم و مقابله با مطالبات آنان، اگر خداي ناخواسته با نام دين باشد، سبب دلزدگي نسل جوان و آگاه از جمهوري اسلامي و از دين ميشود.
v اگر خداي ناخواسته عرصه بر مردم تنگ شود، هم به ملت و نظام جفا شده است و هم خسارتهاي بسياري به بار خواهد آورد كه اگر جبران آن ميسر نباشد، بسيار دشوار است.
v جهان اسلام امروز دو رنج بزرگ دارد: اول، از سلطهي بيگانه و حكومتهاي غاصب استبدادي در طول تاريخ خود رنج برده است و خواستار استقلال و آزادي است و از سوي ديگر نگران حركتهاي افراطي است كه ميخواهند به نام دين، چرخ زمانه را به عقب برگردانند؛ راهي كه هيچ حق و حرمتي براي مردم قائل نيست و هيچ فكري جز اوهام خود را به رسميت نميشناسد و با هيچ ابزاري جز خشونت آشنايي ندارد.
v در مردم سالاري، حق و حرمت مردم يك اصل است و قدرت، برآمده از اراده و خواست مردم و مسؤول در برابر آنان است. مردم ميتوانند از قدرت بازخواست كنند و حتي بالاتر از اين، با روشهاي مسالمتآميز اگر قدرتي را نخواستند، آن را با قدرت ديگر جايگزين كنند. جمهوري اسلامي بنا بوده و هست كه پاسخگوي اين نياز باشد.

روزنامهي كارگزاران در روز چهارشنبه 19/4/87 يعني يك روز پس از نهمين سالگرد فاجعهي كوي دانشگاه تهران، مصاحبهاي با عضو ارشد جامعهي روحانيت مبارز و امام جمعهي شميران و عضو شوراي سياستگزاري ائمهي جمعه داشته كه مطالب آن نشانگر عزم راست سنتي بر حذف نومحافظهكاران دارد. در زير ميتوانيد بخشهايي از اين مصاحبه را بخوانيد:
ç من اصلاً چيزي به نام جريان پاليزدار را به صورت مستقل به رسميت ميشناسم. اين توطئه توسط يك محفل خاص سياسي طراحي شده و سه ركن اصلي دارد. ركن اول، تخريب شخصيتهاي ديني و ملي است تا اين افراد در انتخابات آيندهي رياست جمهوري در افكار عمومي اثرگذار نباشند.
ç ركن دوم، ايجاد يك جريان تند و افراطي سياسي است كه بتواند هم به كمك جريان تخريب بيايد و هم در مقابل مخالفان اين پروژه بايستد.
ç امروز يك هستهي تهديد از جوانان تندرو در حال سازماندهي است. براي اين جوانان اينگونه تبيين شده كه جريان مقابل اجازهي فعاليت و كار به جريان آنها نميدهد.
ç به جواناني كه نقش پياده نظامشان را دارند اينگونه القا ميكنند كه ما قصد كار و خدمت داريم ولي جبههي مقابل منع اين امر است. روحانيون بلندپايه هم در اين جبهه قرار دارند.
ç اينها به يك گروه فشار واقعي تبديل ميشوند تا جريان مقابل را از مقابله با جرياني كه طرفدارش هستند، باز دارد. امروز جوانهايي مدام در حال توجيه شدن هستند كه ما ميخواهيم كار كنيم، اينها اجازه نميدهند.
ç ركن سوم اين جريان نيز فريب افكار عمومي از طريق تكيه بر خدا، پيغمبر، امام زمان و ديگر مقدسات است. اين جريان دنبال آن است كه به افكار عمومي القا كند كه ما مورد عنايت ويژهي امام زمان هستيم و پيامها را مستقيما از جانب امام عصر ميگيريم. اين جريان ميخواهد به مردم بقبولاند آنچه انجام ميدهد در حقيقت اجراي دستورات امام زمان است.
ç هر كس ادعاي ارتباط با امام زمان دارد، قطعا دروغ ميگويد. اينكه جرياني با امام زمان احساس نزديكي ميكند يا فرد و افرادي وجود دارند كه حضرت صاحبالزمان به آنها پيغام ميدهد و اينها از حضرت پيام ميگيرند دروغ محض است.
ç اينها دنبال آن هستند كه براي كارها، ايدهها و نوشتههاي خودشان يك تقدس ايجاد كنند تا كسي جرأت نكند كوچكترين انتقادي به آنها وارد كند. اين بهترين روش براي لاپوشاني اشتباهات و ندانمكاريهاست. به نظر من ادعاي حمايت مستقيم از طريق امام زمان تنها حربهاي براي فريب افكار عمومي است. براي جلوگيري از مقابلهي روحانيت با اين مساله هم، آنها را تخريب ميكنند. گروه فشار را هم سازماندهي ميكنند تا اگر كسي اعتراض كرد، صدايش را در نطفه خفه كنند. نتيجه اين ميشود كه جريان مدعي ارتباط و مجري فرامين امام زمان، مسائلي را در آستانهي انتخابات مطرح ميكند و جريان مقابل هم به علت تخريبهاي صورت گرفته، حرفشان اثرگذار نيست. گروه فشار هم كه در اين ميان كار خودش را ميكند. اين پروژه رمز پيروزي در انتخابات است.
ç جرياني در حكومت در حال شكلگيري است كه قصد دارد ديدگاه، گفته، نوشته و عملكرد خودش را مقدس كند تا به افكار عمومي بقبولاند هر آنچه ما انجام ميدهيم مورد نظر امام زمان است. تمام اين مسائل هم با اهداف انتخاباتي انجام ميشود.
ç اتفاقي كه اين روزها در حال رخ دادن است اين است كه يك جبههي تندرو در حال شكلگيري است كه ميداند در انتخابات آينده از حمايت مردم بيبهره است. به همين علت ممكن است حتي براي پيروزي در انتخابات دست به تقلبهاي گسترده بزند.
ç من لازم ميدانم در اينجا به اصولگرايان و اصلاحطلبان واقعي هشدار دهم كه جرياني قصد تشكيل يك جريان «خوارج نهروان» در درون جمهوري اسلامي را دارد. اين جريان حتي از خوارج زمان امام علي نيز خطرناكتر است.
ç اين دوستان(!) اساسا خود را از مشورت با روحانيت و بهخصوص جامعهي روحانيت بينياز ميدانند.
ç اگر ميزان تحمل دولت آقاي خاتمي با تحمل دولت آقاي احمدينژاد را مقايسه كنيم، ميبينيم كه سعهي صدر دولت آقاي خاتمي بيشتر بود.
ç آقايان چه تحمل داشته باشند و چه نداشته باشند، خوششان بيايد يا نيايد، بپسندند يا نپسندند، من نقد را وظيفهي خودم ميدانم. اگر قرار من بر سازشكاري با جرياني كه نميپسندم بود، اصلاً وارد ميدان مبارزه نميشدم.
به نام او كه ناظر بر همهي احوال است و سميع سكوتها
پس از سخنان دو هفته پيش حجتالاسلام محتشميپور دربارهي «فرقهي مصباحيه» و هشدارها و تحذيرهاي ايشان از تعصبات و افراطگريها و خودمطلقپنداري اين فرقه، كه به پاسخهاي تند و تهمتها و افتراها و ارعابهاي نشريات آن فرقه بر عليه آقاي محتشميپور منجر شد؛ و پس از انتشار وبنوشت حجتالاسلام منتجبنيا معاون حزب اعتماد ملي در هفتههاي گذشته با عنوان «چند سؤال از رئيس جمهور» و بيان شنيدهها در باب ادعاهاي ارتباط و نزديكي با امام زمان(عج)، كه در آن آقاي منتجبنيا از روحانيت و مراجع تقليد خواستار برخورد با انتشار چنين افكار خطرناكي در جامعه شده بود، و البته آن هم به برخورد شديد دولتيان و صدور حكم جلب براي سردبير روزنامهي اعتماد ملي منتج شد؛ اين بار روحاني ديگري با افشاي پشت پرده اين جريان «وارد ميدان مبارزه» شده است.
جالب اينجاست كه اين بار اين روحاني برجسته از اعضاي جامعهي روحانيت مبارز و امام جمعهي شميران و عضو شوراي سياستگزاري ائمهي جمعه، «حجتالاسلام دعاگو» اسست كه برخوردها و انتقادهاي تند و تيز ايشان با دولت اصلاحات و آقاي خاتمي در ذهن جامعه ثبت و ضبط شده است.
چند روزي است كه از نهمين سالگرد 18 تير و دستگيريهاي گستردهي دانشجويان دانشگاههاي شهرهاي مختلف كشور ميگذرد. 9 سال پيش عدهاي غافل و بيخبر و به قول آقاي دعاگو «جوانان تندرو» و «جوانان افراطي» و «گروه فشار» كه «مدام در حال توجيه شدن هستند» با نامهاي مقدس و «تكيه بر خدا، پيغمبر، امام زمان و ديگر مقدسات» به جان دانشجويان معترض به بسته شدن روزنامهي پرطرفدار سلام كه در واقع شمع جناح چپ را روشن نگاه داشته بود، افتادند و شد آنچه نبايد ميشد! آن موقع آقايان بنا به مقتضيات و شرايط زماني و سياسي پنهاني به تشويق و حمايت از اين اهرم فشار پرداختند و در آن فاجعهي بزرگ (كوي دانشگاه) با آن همه خسارات جاني و مالي و روحي و رواني و حتي اعتقادي كه بر دانشجويان مظلوم وارد آمد تنها يك سرباز نيروي انتظامي به اتهام «دزديدن يك ريش تراش» مجرم شناخته شد!
اين «گروه فشار» و «لباس شخصيها» در بسياري از مقاطع و مناسبات ديگر هم نقشآفريني كردند: در روز روشن و در مقابل ديدگان مردم، از دو قدمي به سر دكتر سعيد حجاريان تئوريسين برجستهي اصلاحات شليك كرده و بعد با «موتور هزار» از صحنه گريختند؛ اعضاي دفتر تحكيم وحدت طيف علامه را، پس از برگزاري كنفرانس مطبوعاتي، در مقابل دوربينهاي خبرنگاران خارجي، مورد ضرب و شتم قرار داده و بازداشت كردند؛ مراسمهاي مختلف سخنراني اصلاحطبان - كه با مجوز قانوني وزارت كشور ج.ا.ا برگزار ميشد- را با هوچيگري و جنجال و هياهو، و در مواردي با توهين و ضرب و شتم سخنران جلسه، بر هم زدند. اين اعمال و بسياري موارد ديگر كه ذكر آن اين نوشته را طولاني خواهد كرد، مشابه اعمال همان «افراد خودسر»ي است كه قتلهاي زنجيرهاي را سامان دادند. آن زمان، سيدمحمد خاتمي رئيسجمهور محبوب مردم ايران، با جراحي وزارت اطلاعات و حذف غدهي سرطاني آن، «چشم فتنه» را درآورد اما حذف كامل اين غدهي سرطاني بدون حذف ريشهها و شاخههاي گستردهي آن در بدنهي بعضي نهادهاي ديگر، ممكن نبود. در همهي اين حوادث تلخ كه به صورت غيرقانوني و در مخالفت با «رأي» و خواستهي «مردم» - كه به قول امام خميني(ره) «ميزان» است- اتفاق ميافتاد، ميشد آيندهي اين «گروه فشار» را حدس زد.
اين «جوانان افراطي» مقدس مآب كه نقش «پياده نظام» يك جريان تندرو را «بازي» كرده و ميكنند و اعتقادات پاكشان به بازي گرفته شده و ناآگاهانه فريب كساني را ميخورند كه به فرمايش امام علي عليهالسلام از كلمهي حقي نتيجهي باطلي را اراده ميكنند، ما را به ياد جوانان پرشور و معتقد و متعصب سازمان مجاهدين خلق مياندازند كه آنها نيز به بازي گرفته شده و فريب عدهاي را خورند كه قصدشان رسيدن به مناصب حكومتي و برخورداري از پايگاههاي قدرت و ثروت بود، نه خدمت به «خلق». منتها فرق اين دو جريان اين است كه آنها از طرف چپ بام افتادند و اينها از سمت راست آن!
به نظر ميرسد كه حكومت، ديگر نميتواند اين گروه -كه اتفاقا بخش مهمي از آن را تشكيل ميدهند- را تحمل نمايد و در صدد حذف اين «خوارج» جديد برآمده است و اين، يعني يك جراحي فراگير و خطرناك در اعضا و جوارح حكومت، كه در بهترين حالت، به ضعف و رنجوري شديد اين كالبد منجر خواهد شد.
در خاتمه، شما را به مرور مصاحبهي روزنامهي كارگزاران با حجتالاسلام دعاگو كه در روز چهارشنبه 19 تير 87 به چاپ رسيده است، دعوت ميكنم و در اينجا فقط به يك عبارت از ايشان بسنده ميكنم:
«من لازم ميدانم در اينجا به اصولگرايان و اصلاحطلبان واقعي هشدار دهم كه جرياني قصد تشكيل يك جريان «خوارج نهروان» در درون جمهوري اسلامي را دارد. اين جريان حتي از خوارج زمان امام علي(ع) نيز خطرناكتر است.»

فاطمه منبع الهام آزادی و حقخواهی و عدالتطلبی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است
امروز سوم جماديالثانی است. سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر . كودكانش را يكايك بوسيد: حسن، هفت ساله، حسين، شش ساله، زينب، پنج ساله و ام كلثوم سه ساله. و اينك لحظهی وداع با علي! چه دشوار است. اكنون علی بايد در دنيا بماند. سی سال ديگر!فرستاد “ام رافع” بيايد، وی خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه: - ای كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شستوشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي، غسل كرد و سپس جامههای نويی را كه پس از مرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد، گويی از عزای پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او ميرود. به ام رافع گفت: ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران. آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند. لحظهای گذشت و لحظاتی ... ناگهان از خانه شيون برخاست. پلكهايش را فروبست و چشمهايش را به روی محبوبش ـ كه در انتظار او بود ـ گشود. شمعی از آتش و رنج، در خانه علی خاموش شد و علی تنها ماند. با كودكانش.
از علی خواسته بود تا او را شب دفن كنند، گورش را كسی نشناسد، آن دو شيخ از جنازهاش تشييع نكنند و علی چنين كرد. اما كسی نميداند كه چگونه؟ و هنوز نميداند كجا؟ در خانهاش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست. و كجای بقيع؟ معلوم نيست. آنچه معلوم است، رنج علی است، امشب، بر گور فاطمه.
مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفتهاند. سكوت مرموز شب گوش به گفتوگوی آرام علی دارد. و علی كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بيپيغمبر، بيفاطمه. همچون كوهی از درد، بر سر خاك فاطمه نشسته است. ساعتها است. شب ـ خاموش و غمگين ـ زمزمهی درد او را گوش ميدهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بيوفا و بدبخت، سكوت كردهاند، قبرهای بيدار و خانههای خفته ميشنوند.
نسيم نيمه شب كلماتی را كه به سختی از جان علی برميآيد، از سر گور فاطمه به خانه خاموش پيغمبر ميبرد: ـ “بر تو، از من و از دخترت ـ كه در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پيوست، سلام ای رسول خدا“. ـ “از سرگذشت عزيز تو ـ ای رسول خدا ـ شكيبايی من كاست و چالاكی من به ضعف گراييد. اما، در پی سهمگينی فراق تو و سختی مصيبت تو، مرا اكنون جای شكيب هست. “من تو را در شكافته گورت خواباندم و در ميانه حلقوم و سينه من جان دادي، “انا لله و انا اليه راجعون”. وديعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدی است و اما شبم بيخواب، تا آنگاه كه خدا خانهای را كه تو در آن نشيمن داري، برايم برگزيند. هماكنون دخترت تو را خبر خواهد كرد كه قوم تو بر ستمكاری در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گير.
اينها همه شد، با اين كه از عهد تو ديری نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است. بر هر دوی شما سلام. سلام وداع كننندهای كه نه خشمگين است، نه ملول. لحظهای سكوت نمود، خستگی يك عمر رنج را ناگهان در جانش احساس كرد. گويی با هر يك از اين كلمات، كه از عمق جانش كنده ميشد ـ قطعهای از هستياش را از دست داده است. درمانده و بيچاره بر جا مانده؛ نميدانست چه كند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، اينجا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟
شهر، گويی ديوی است كه در ظلمت زشت شب كمين كرده است. با هزاران توطئه و خيانت و بيشرمی انتظار او را ميكشد. و چگونه بماند؟ كودكان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسؤوليتهايی كه تنها چشم به راه اويند و رسالت سنگينی كه بر آن پيمان بسته است؟ درد چندان سهمگين است كه روح توانای او را بيچاره كرده است. نميتواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار ميدهد، برود؟ بماند؟ احساس ميكند كه از هر دو كار عاجز است، نميداند كه چه خواهد كرد؟ به فاطمه توضيح ميدهد: “اگر از پيش تو بروم، نه از آن رو است كه از ماندن نزد تو ملول گشتهام، و اگر همين جا ماندم، نه از آن رو است كه به وعدهای كه خدا به مردم صبور داده است بدگمان شدهام”. آنگاه برخاست، ايستاد، به خانه پيغمبر رو كرد، با حالتی كه در احساس نميگنجيد، گويی ميخواست به او بگويد كه اين “وديعهی عزيز”ی را كه به من سپردهاي، اكنون به سوی تو بازميگردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همه چيز را بگويد، تا آنچه را پس از تو ديد يكايك برايت برشمارد. فاطمه اينچنين زيست و اينچنين مرد و پس از مرگش زندگی ديگری را در تاريخ آغاز كرد.
در چهره همه ستمديدگان ـ كه بعدها در تاريخ اسلام بسيار شدند ـ هالهای از فاطمه پيدا بود. غصب شدگان، پايمال شدگان و همه قربانيان زور و فريب نام فاطمه را شعار خويش داشتند. ياد فاطمه، با عشقها و عاطفهها و ايمانهای شگفت زنان و مردانی كه در طول تاريخ اسلام برای آزادی و عدالت ميجنگيدند، در توالی قرون، پرورش مييافت و در زير تازيانههای بيرحم و خونين خلافتهای جور و حكومتهای بيداد و غصب، رشد مييافت و همه دلهای مجروح را لبريز ميساخت. اين است كه همه جا در تاريخ ملتهای مسلمان و تودههای محروم در امت اسلامي، فاطمه منبع الهام آزادی و حقخواهی و عدالتطلبی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است. از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشوار است. فاطمه، يك “زن” بود، آنچنان كه اسلام ميخواهد كه زن باشد. تصوير سيمای او را پيامبر خود رسم كرده بود و او را در كورههای سختی و فقر و مبارزه و آموزشهای عميق و شگفت انسانی خويش پرورده و ناب ساخته بود. وی در همهی ابعاد گوناگون “زن بودن” نمونه شده بود. مظهر يك “دختر”، در برابر پدرش. مظهر يك “همسر” در برابر شويش. مظهر يك “مادر” در برابر فرزندانش. مظهر يك “زن مبارز و مسؤول” در برابر زمانش و سرنوشت جامعهاش. وی خود يك “امام” است، يعنی يك نمونهی مثالي، يك تيپ ايدهآل برای زن، يك “اسوه”، يك “شاهد” برای هر زنی كه ميخواهد “شدن خويش” را خود انتخاب كند. او با طفوليت شگفتش، با مبارزهی مدامش در دو جبههی خارجی و داخلي، در خانهی پدرش، خانهی همسرش، در جامعهاش، در انديشه و رفتار و زندگيش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ ميداد. نميدانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند.
در ميان همه جلوههای خيره كننده روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه برای من شگفتانگيز است اين است كه فاطمه همسفر و همگام و همپرواز روح عظيم علی است. او در كنار علی تنها يك همسر نبود، كه علی پس از او همسرانی ديگر نيز داشت. علی در او به ديده يك دوست، يك آشنای دردها و آرمانهای بزرگش مينگريست و انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهاييهايش. اين است كه علی هم او را به گونه ديگری مينگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علی همسرانی ميگيرد و از آنان فرزندانی مييابد. اما از همان آغاز، فرزندان خويش را كه از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا ميكند. اينان را “بنيعلي” ميخواند و آنان را “بنيفاطمه”. شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم كه او را به گونهی ديگر ميبيند. از همهی دخترانش تنها به او سخت ميگيرد، از همه تنها به او تكيه ميكند. او را ـ در خردسالی ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش ميگيرد. نميدانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزی در مجلسی با حضور لويي، از “مريم” سخن ميگفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن دادهاند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملتها در شرق و غرب، ارزشهای مريم را بيان كردهاند. هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقهشان را به كار گرفتهاند. هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهرهنگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمنديهای اعجازگر كردهاند. اما مجموعه گفتهها و انديشهها و كوششها و هنرمنديهای همه در طول اين قرنهای بسيار، به اندازه اين كلمه نتوانستهاند عظمتهای مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسی است”. و من خواستم با چنين شيوهای از فاطمه بگويم. باز درماندم:
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجهی بزرگ است. ديدم فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علی است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است. باز ديدم كه فاطمه نيست. نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست. فاطمه، فاطمه است.


سكوت دشوار است.
در ابتدا افكار هجوم مي آورند
و سكوت تو را آشفته مي سازد.
نگران نباش؛
رفته رفته غبار افكار و دغدغه ها فرو مي نشيند
و صداي خوبي
و پاكي و زيبايي
و خدا از ژرفاي
سكوت شنيده مي شود.
در سكوت است كه حادثه هاي بزرگ رخ مي دهد.


امروز دوشنبه، سيزدهم بهمن ماه پس از يك هفته رنج بيهوده و ديدار چهره هاى بيهوده تر شخصيتهاى مدرج، گذرنامه را گرفتم و براى چهارشنبه، جا رزرو كردم كه گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شويد كه هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست. (نشانه اى از تحميل مدرنيسم قرن بيستم، برگروهى كه به قرن بوق تعلق دارند). گرچه هنوز از حال تا مرز، احتمالات ارضى و سماوى فراوان است اما به حكم ظاهرامور، عازم سفرم وبه حكم شرع، دراين سفر بايد وصيت كنم.وصيت يك معلم كه از هيجده سالگى تا امروز كه در سى وپنج سالگى است، جز تعليم كارى نكرده و جز رنج چيزى نيندوخته است، چه خواهد بود؟ جز اينكه همه قرضهايم را از اشخاص و از بانكها با نهايت سخاوت وبيدريغى، تماما" واگذار مى كنم به همسرم كه از حقوقم(اگر پس از فوت قطع نكردند) و حقوقش و فروش كتابهايم و نوشته هايم و آنچه دارم وندارم، بپردازد كه چون خود مى داند، صورت ريزش ضرورتى ندارد. همه اميدم به احسان است در درجه اول و به دو دخترم در درجه دوم. و اين كه اين دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آنها وامل بودن من است. به خاطر آن است كه، در شرايط كنونى جامعه ما، دختر شانس آدم حسابى شدنش بسيار كم است. كه دو راه بيشتر در پيش ندارد و به تعبير درست دو بيراهه: يكى، همچون كلاغ شوم در خانه ماندن و به قارقار كردنهاى زشت و نفرت بار احمقانه زيستن، كه يعنى زن نجيب متدين. و يا تمام ارزشهاى متعاليش در اسافل اعضايش خلاصه شدن، وعروسكى براى بازى ابله ها و يا كالايى براى بازار كسبه مدرن و خلاصه دستگاهى براى مصرف كالاهاى سرمايه دارى فرنگ شدن كه يعنى زن روشنفكر متجدد. واين هر دو يكى است، گرچه دو وجهه متناقض هم. اما وقتى كسى از انسان بودن خارج شود، ديگر چه فرقى دارد كه يك جغد باشد يا يك چغوك. يك آفتابه شود يا يك كاغذ مستراح. مستراح شرقى گردد، يا مستراح فرنگى. وآن گاه در برابر اين تنها دو بيراهه اى كه پيش پاى دختران است. سرنوشت دخترانى كه از پدر محرومند تا چه حد مى تواند معجزآسا وزمانه شكن باشد، و كودكى تنها، در اين تند موج اين سيل كثيفى كه چنين پر قدرت به سراشيب باتلاق فرو مى رود، تا كجا مى تواند برخلاف جريان شنا كند ومسيرى ديگر را برگزيند؟....
گرچه اميدوار هستم كه گاه در روح هاى خارق العاده چنين اعجازى سرزده است. پروين اعتصامى از همين دبيرستانهاى دخترانه بيرون آمده، ومهندس بازرگان از همين دانشگاهها، و دكترسحابى از ميان همين فرنگ رفته ها، و مصدق از ميان همين دوله ها و سلطنه هاى «طلصال كالفخارمن حمامستون»، وانشتين از همين نژاد پليد، و شوايتزر از همين اروپاى قسى آدمخوار، ولومومبا ازهمين نژاد برده، و مهراوه پاك از همين نجسهاى هند وپدرم از همين مدرسه هاى آخوندريز و ... به هرحال آدم از لجن و ابراهيم از آزر بت تراش و محمد از خاندان بتخانه دار، به دل من اميد مى دهند كه حسابهاى علمى مغز مرا ناديده انگارد و به سرنوشت كودكانم، در اين لجنزار بت پرستى و بت تراشى كه همه پرده دار بتخانه مى پرورد، اميدوار باشم. دوست مى داشتم كه احسان، متفكر، معنوى، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بارآيد.
خيلى مى ترسم از پوكى و پوچى موج نويها وارزان فروشى وحرص و نوكرمابى اين خواجه، تا شان نسل جوان معاصر و عقده ها وحسدها و باد و بروت هاى بيخودى اين روشنفكران سياسى، كه تا نيمه هاى شب منزل رفقا يا پشت ميز آبجوفروشيها، از كسانى كه به هرحال كارى مى كنند بد مى گويند، و آنهارا با فيدل كاسترو ومائوتسه تونگ وچه گوارا مى سنجند و طبيعتا" محكوم مى كنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشيهاى انقلابى و كارتند و عقده گشاييهاى سياسى، با دلى پر از رضايت از خوب تحليل كردن قضاياى اجتماعى كه قرن حاضر با آن درگير است، و طرح درست مسائل، آن چنان كه به عقل هيچ كس ديگر نمى رسد، به منزل بر مى گردند و با حالتى شبيه به چه گوارا ودرقالبى شبيه لنين زيركرسى مى خوابند.
ونيز مى ترسم از اين فضلاى افواه الرجالى شود: از روى مجلات ماهيانه، اگزيستانسياليست و ماركسيست وغيره شود و از روى اخبار خارجى راديو و روزنامه، مفسر سياسى و از روى فيلمهاى دوبله شده به فارسى، امروزى و اروپايى، و از روى مقالات و عكسهاى خبرى مجلات هفتگى ونيز ديدن توريستهاى فرنگى كه از خيابان شهر مى گذرند، نيهيليست، و هيپى و آنارشيست، ويانشخوار حرفهاى بيست سال پيش حوزه هاى كارگرى حزب توده، مارتياليست و سوسياليست چپ، و از روى كتابهاى طرح نو« اسلام و ازدواج »، « اسلام و اجتماع »، «اسلام و جماع»، اسلام و فلان بهمان ... اسلام شناس و از روى مرده ريگ انجمن پرورش افكار دوران بيست ساله، روشنفكر مخالف خرافات و از روى كتاب چه مى دانم؟ در باب كشورهاى در حال عقب رفتن، متخصص كشورهاى در حال رشد. و از روى ترجمه هاى غلط و بى معنى از شعر و ادب و موزيك و تئاتر وهنر امروز، صاحبنظر وراج چرندباف لفاظ ضد بشر هذيان گوى مريض هروئين گراى خنك، كه يعنى، ناقد و شاعرنوپرداز و ...
خلاصه، من به او«چه شدن » را تحميل نمى كنم. او آزاد است. او خود بايد خود را انتخاب كند. من يك اگزيستانسياليست هستم، البته اگزيستانسياليسم ويژه خودم، نه تكرار وتقليد وترجمه كه از اين سه «تا» منفور هميشه بيزارم. به همان اندازه كه از آن دوتاى ديگر، تقى زاده وتاريخ، از نصيحت نيز هم. از هيچ كس هيچ وقت نپذيرفته ام و به هيچ كس، هيچ وقت نصيحت نكرده ام. هر رشته اى را بخواهد مى تواند انتخاب كند اما در انتخاب آن، ارزش فكرى ومعنوى به بايد ملاك انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خريدنش. من مى دانستم كه به جاى كار در فلسفه و جامعه شناسى وتاريخ اگر آرايش مى خواندم يا بانكدارى و يا گاو دارى و حتى جامعه شناسى به دردبخور،« آنچنان كه جامعه شناسان نوظهور ما برآنند كه فلان ده يا موسسه يا پروژه را « اتود» مى كنند و تصادفا" به همان نتايج علمى مى رسند كه صاحبكار سفارش داده امروز وصيتنامه ام به جاى يك انشا ادبى، شده بود صورتى مبسوط، از سهام واملاك و منازل ومغازه ها و شركتها و دم و دستگاهها كه تكليفش را بايد معلوم مى كردم ومثل حال، به جاى اقلام،الفاظ رديف نمى كردم.
اما بيرون از همه حرفهاى ديگر، اگر ملاك را لذت جستن تعيين كنيم مگر لذت انديشيدن، لذت يك سخن خلاقه، يك شعر هيجان آور، لذت زيباييهاى احساس و فهم ومگر ارزش برخى كلمه ها از لذت موجودى حساب جارى يا لذت فلان قباله محضرى كمتر است؟ چه موش آدميانى كه فقط از بازى با سكه در عمر لذت مى برند و چه گاو انسانهايى كه فقط از آخورآباد و زير سايه درخت چاق مى شوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه مى خواندم وهنر. تنها اين دو است كه دنيا براى من دارد. خوراكم فلسفه وشرابم هنر وديگر بس! اما من از آغاز متاهل بودم. ناچار بايد براى خانواده ام كار مى كردم و براى زندگى آنها زندگى مى كردم. ناچار جامعه شناسى مذهبى و جامعه شناسى جامعه مسلمانان، كه به استطاعت اندكم شايد براى مردمم كارى كرده باشم، براى خانواده گرسنه و تشنه و محتاج وبى كسم، كوزه آبى آورده باشم. او آزاد است كه يا خود را انتخاب كند ويا مردم را، اما هرگز نه چيز ديگرى را، كه جز اين دو، هيچ چيز در جهان به انتخاب كردن نمى ارزد، پليد است، پليد. فرزندم! تو مى توانى « هرگونه بودن» را كه بخواهى باشى، انتخاب كنى. اما آزادى انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان بودن محصوراست. با هر انتخابى بايد انسان بودن نيز همراه باشد وگرنه ديگر از آزادى و انتخاب، سخن گفتن بى معنى است، كه اين كلمات ويژه خدا است وانسان و ديگر هيچ كس، هيچ چيز، انسان بودن يعنى چه؟ انسان موجودى است كه آگاهى دارد ( به خود وجهان) و مى آفريند ( خودرا و جهان را) و تعصب مى ورزد و مى پرستد وانتظار مى كشد و هميشه جوياى مطلق است. جوياى مطلق. اين خيلى معنى دارد. رفاه، خوشبختى، موفقيتهاى روزمره زندگى و خيلى چيزهاى ديگر به آن صدمه مى زند.
اگر اين صفات را جز ذات آدمى بدانيم، چه وحشتناك است كه مى بينيم در اين زندگى مصرفى واين تمدن رقابت وحرص وبرخوردارى همه دارد پايمال مي شود. انسان در زير بار سنگين موفقيتهايش دارد مسخ مي شود، علم امروز انسان را دارد به يك حيوان قدرتمند بدل مى كند. تو هرچه مى خواهى باشى باش، اما... آدم باش.
اگر پياده هم شده است سفركن . درماندن مى پوسى. هجرت كلمه بزرگى در تاريخ « شدن» انسانها و تمدنها است. اروپا راببين. اما وقتى كه ايران را ديده باشى، وگرنه كور رفته اى، كر بازگشته اى. آفريقا مصراع دوم بيتى است كه، مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقيها بين رستوران و خانه و كتابخانه محبوس ممان. اين مثلث بدى است. اين زندان سه گوش همه فرنگ رفته هاى ماست. از آن اكثريتى كه وقتى از اين زندان به بيرون مى گشايند و پا به درون اروپا مى گذارند، سر از فاظلاب شهر بيرون مى آورند، حرفى نمى زنم كه حيف از حرف زدن است! اينها غالبا" پيرزنان و پيرمردان خارجى دوش و دختران خارجى گز فرنگى را با متن راستين اروپا عوضى گرفته اند. چقدر آدمهايى را ديده ام كه بيست سال در فرانسه زندگى كرده اند وبا يك فرانسوى آشنا نشده اند. فلان آمريكايى كه به تهران مى آيد و از طرف مموشهاى شمال شهر و خانواده هاى قرتى لوس اشرافى كثيف عنتر فرنگى احاطه مى شود، تا چه حد جو خانواده ايرانى و روح جاده شرقى وهزاران پيوند نامرئى و ظريف انسانى خاص قوم را لمس كرده است؟
اگر به اروپا رفتى، اولين كارت اين باشد كه در خانواده اى اتاق بگيرى كه به خارجيها اتاق اجاره نمى دهد. در محله اى كه خارجيها سكونت ندارند. از اين حاشيه مصنوعى بى مغز آلوده دور باش. با همه چيز درآميز و با هيچ چيز آميخته مشو. در انزوا پاك ماندن، نه سخت است و نه با ارزش.«كن مع الناس و لا تكن مع الناس». واقعا" سخن پيغمبرانه است. واقعيت، خوبى و زيبايى، در اين دنيا جز اين سه هيچ چيز ديگر به جستجو نمى ارزد، نخستين با انديشيدن، علم. دومين با اخلاق، مذهب. و سومين باهنر، عشق، مى تواند تو را از اين هر سه محروم كند. يك احساساتى لوس سطحى هذيان گوى خنك. چيزى شبيه جواد فاظل، يا متين ترش نظام وفا، يا لطيف ترش لامارتين يا احمق ترش دشتى و كثيف ترش بليتيس! ونيز مى تواند تو را از زندان تنگ زيستن، به اين هر سه دنياى بزرگ پنجره اى بگشايد وشايدهم درى ...
و من نخستينش را تجربه كرده ام و اين است كه آنرا دوست داشتن نام كرده ام. كه هم، همچون علم و بهتراز علم آگاهى بخشد وهم، همچون اخلاق روح را به خوب بودن مى كشاند وخوب شدن وهم، زيبايى و زيباييها( كه كشف مى كند، كه مى آفريند، چقدر درهمين دنيا بهشتها و بهشتى ها)نهفته است.
اما نگاهها و دلها همه دوزخى است، همه برزخى است و نمى بيند و نمى شناسد، كورند، كرند، چه آوازهاى ملكوتى كه در سكوت عظيم اين زمين هست و نمى شنوند.همه جيغ و داد و غرغر و نق نق و قيل و قال و وراجي و چرت و پرت و بافندگي و محاوره.
وای،که چقدر این دنیای خالی ونفرت بار برای فهمیدن وحس کردن سرمایه دار است!
لبریز است!
زندگی کردن وقتی معنا می یابد که فن استخراج این معادن.
دكتر سروش - مهر 82 – «كينگز كالج» لندن:
ü عادلترين افراد اگر سوار اسب شوند خرده خرده خصلت عدالتورزي خود را از دست خواهند داد و بالاترين آزمون براي افراد اين است كه آنان برخوردار از قدرت سياسي شوند.
ü اگر به كسي قدرت مطلق بدهند، در واقع، يك قدرت از او ستاندهاند و آن «عدالتورزيدن» است.
ü كمتر كسي داراي چنان ظرفيتي است كه در برابر قدرت به فساد كشيده نشود.
ü مهمترين انديشه براي مهار قدرت، عدالت است.
ü آزادي براي همهي شهروندان لازم است، نه فقط به خاطر اينكه «حق» آنهاست بلكه براي اينكه تنها در فضاي آزادي است كه اطلاعات درست از شهروندان به دست ميآيد كه در فضاي عدم وجود آزادي كسب آن ناممكن است.
ü دين خادم اخلاق است و اگر چنين نقشي را ايفا كند پشتوانهي سياست هم خواهد بود.
ü رابطهي حقوقي بين دين و قدرت بايد گسسته باشد ولي رابطهي اخلاقي براي مهار و سالمسازي قدرت سياسي هرگز نبايد گسسته شود و اين رابطهي منطقي بايد به ما بگويد كه ما در كجا ايستادهايم و چه بايد بكنيم.
پيامآور رحمت حضرت محمد صليالله عليه و آله الطاهرين:
اين دينار و درهم پيشينيان شما را هلاك كرد و شما را نيز هلاك خواهد كرد.
خشنودي خدا در خشنودي پدر و مادر است و دلگيري او در دلگيري آنهاست.
خوارترين مردم كسي است كه مردم را خوار شمارد.
پشيمانتر از همهي مردم در روز قيامت شخصي است كه آخرت خود را به دنياي ديگري فروخته است.
نيكي دنيا و آخرت با دانش همراه است و بدي دنيا و آخرت با ناداني قرين است.
دنيا بر اهل آخرت حرام است، و آخرت بر اهل دنيا حرام است، و دنيا و آخرت بر اهل خدا حرام است.
روزگاري به مردم ميرسد كه ميان بيعرضگي و نادرستي مخير ميشوند؛ هر كه در آن روزگار باشد بايد بيعرضگي را بر نادرستي ترجيح دهد.
هر كه براي امت من يك شب آرزوي گراني كند، خدا چهل سال عبادت او را باطل ميكند.
آنكه در دنيا مردم را بيشتر آزار رساند در روز رستاخيز پيش خدا از همهي مردم عذاب وي سختتر است.
هر كه مسلماني را آزار كند مرا آزار كرده و هر كه مرا آزار كند خدا را آزار كرده است.
هر كه نرم و ملايم و آسانگير و نزديك به مردم باشد، بر آتش حرام است.
در موقع آسايش خدا را بشناس تا در موقع سختي تو را بشناسد.
هر چيزي آفتي دارد كه مايهي فساد آن ميشود و آفت اين دين زمامداران بدند.
از مصاحبت با احمق بگريز كه ميخواهد به تو نفع رساند اما ضرر ميرساند.
هرگز مسلماني را تحقير مكن، زيرا كوچكشان نيز نزد خداوند بزرگ است.
هيچ صدقهاي نزد خدا محبوبتر از حقگويي نيست.
حضرت فاطمه سلامالله عليها:
هر كه عبادت خالصش را به سوي خدا بالا فرستد، خداوند برترين مصلحتش را به سوي او پايين ميفرستد.
امام علي عليهالسلام:
بر تو باد به خوشرويي، كه خوشرويي كمند دوستي است.
امام حسن مجتبي عليهالسلام:
برادري يعني وفاداري در سختي و آسايش.
امام محمد غزالي عليهالسلام:
متقي كسي است كه در خود ارادهي دوري از گناه را به وجود آورده است.

امام علي عليهالسلام:
عذر كسي را كه از تو پوزش ميخواهد بپذير.
امام علي عليهالسلام:
اگر از نادان بريدی، يقين دان كه با دانا پيوستهاي.
حضرت محمد صليالله عليه و آلهالطاهرين:
بهترين مردم، كسي است كه براي مردم سودمندتر باشد.
حضرت محمد صليالله عليه و آلهالطاهرين:
از سه خصلت بپرهيز: حسد، حرص و تكبر.
امام علي عليهالسلام:
كسي كه فكر و تدبير دارد از هر چيز كه ببيند پند ميگيرد.
امام علي عليهالسلام:
از شخصيت كسي پرسش مكن، از همنشينان او سؤال كن.
حضرت محمد صليالله عليه و آلهالطاهرين:
خشم از جنس آتش است، با آب آن را فرونشانيد.
هنگامي كه «خود» آدمها را،
نه صورتكهاشان را،
ببينيم،
آنها را دوست خواهيم داشت؛
با همهي كاستيهاشان.
اگر ميخواهي اثري ماندگار و جاودانه بيافريني،
هنرمند چهرههاي زنده باش،
نه نقاش ماسكهاي مرده.
زندگي با تمام رازها و زيباييهايش،
آن سوي اين صورتكهاست.
***
خلاقيت، مستلزم ديدن است
و ديدن، ثمرهي حضور در هستيست.
ديدن، بيداريست.
با اين بيداريست كه ما به دنيا ميآييم.
چه شگفتانگيز و عجيب و معجزهآساست ديدن.
من گل و آب و باران و ستاره را «ميبينم»!
من ديگري را «ميبينم»!
من تو را «ميبينم»!
هستي،
آنقدر بديهي انگاشته شده
كه فراموش كردهايم آن را ببينيم.
ما فراموش كردهاي كه هستي هست.
***
با ديدن چهرهي يك انسان
بايد احساس كني كه در آستانهي ديدار تمام انسانيت ايستادهاي
زيرا يك فرد انساني،
داراي تمام رازهاي انسانيت است.
***
پوشيدن نقاب،
معلول ترس است؛
ترس از هويدا ساختن آنچه كه واقعاً هستي.
تو واقعيت هستي خويش را با نقاب ميپوشاني
آنگاه، نه واقعيتِ تو،
بلكه نقاب تو و خويشتنِ دروغين تو
به جاي تو زندگي ميكند.
منِ دروغين تو،
زندگي من راستين تو را از تو ميستاند؛
در حالي كه من راستين تو مشتاق زندگيست
و من دروغينت اشتياق به زندگي ندارد.
من دروغين تو،
نقاب است، مرده است؛
اينگونه است كه من راستين تو،
يك عمر،
نعش مردهاي را بر دوش خود حمل ميكند.
***
اگر انسان استعداد ديدن خود را به فعليت برساند،
و چشم سوم خود را باز كند،
با شامهاش هم ميتواند ببيند
و با گوشهايش هم ميتواند ببويد!
***
ايمان، از جنس باور نيست.
ايمان، از جنس حيرت و مشاركت در هستي است.
ايمان،
همچون عشق،
تمام وجود ما را به حضور و رقص عاشقانه فراميخواند.

عمري است كه از حضور او جا مانديم
در غربـت سـرد خويش تنها مانديم
او منتـظر اسـت تا كـه مـا برگرديم
ماييـم كه در غيبـت كبـرا مانـديم

هر گروهي آزادي را محدود كند، اسلام را نشناخته است.
آيتالله سيد محمود طالقاني
اگر جلوي فكر را بگيريم، اسلام و انقلاب اسلامي را شكست دادهايم.
استاد مرتضي مطهري
وظيفهي روشنفكر ارتقاي سطح آگاهي جامعه است. وظيفهي روشنفكر پاسداري از حرمت قلم يا هر ابزار ديگر بياني است كه به نيابت از كساني كه چنين ابزاري را ندارند به دست ميگيرد. وظيفهي روشنفكر آشكار كردن تراژدي وضع بشري و ستمهاي سياسي و اجتماعي است. البته روشنفكر معمولاً مظلوم است و همواره مورد هجمهي همهي آن كساني كه به استخدام قدرت درميآيند تا بكوبند و بروبند و صدا را در حلقوم خفه كنند، زيرا قدرت در نهايت روشنفكر را نه در كنار خود كه در برابر خود مييابد.
خشايار ديهيمي
هميشه براي دلسردشدن زود است، ادامه دادن را ادامه دهيد.
نورمن وينسنت پيل
مأيوس نباش، زيرا ممكن است آخرين كليدي كه در جيب داري قفل را بگشايد.
تروتي ديك
تجربه، عبارت از واقعيتي كه بر آدمي ميگذرد نيست، بلكه عملكرد او در برابر وقايع است.
آلدوكس هاكسلي
شناخت انسان، بدون شناخت قدرت كلمات امكانپذير نيست.
كنفسيوس
ايمان داشته باش: هر اتفاقي كه در زندگيات ميافتد به نحوي به سود توست.
وين داير
آنچه هستيد شما را بهتر معرفي ميكند تا آنچه ميگوييد.
امرسون
تمام طلاهاي روي زمين و زير زمين به اندازهي يك فضيلت اخلاقي ارزش ندارد.
افلاطون
تصميم و قاطعيت، بيدارباشي است به ارادهي انسان.
آنتوني رابينز
شخصيت كنوني شما بر حسب انتخاب و گزينش خودتان شكل گرفته است.
وين داير
براي شيرِ ريخته شيون مكن.
ديل كارنگي
بيمدد احساس، شايد نتوان هيچ تيرگي را به روشنايي و هيچ بيتفاوتي را به جنبش و تلاش مبدل كرد.
كارل گوستاو يونگ
از لحظهاي كه شخص به طور قطع مصمم به كاري ميشود امدادهاي غيبي به كمك او ميآيند.
گوته
انسان زاييدهي شرايط نيست، بلكه خالق آن است.
بنيامين ديزرائيلي
مشكلي كه خوب تشريح شده باشد، نصفش حل شده است.
ديل كارنگي
همهي رؤياهاي ما ميتوانند محقق شوند، اگر ما شجاعت دنبال كردن آنها را داشته باشيم.
والت ديزني
مفهوم چيزهاي گوناگون نه در خود آنها كه در نگرش ما نسبت به آنها نهفته است.
دسنت اكسپري
همانطور كه آفتاب، تيرگيها را ميراند، اشخاص بانشاط نيز از قلب ديگران غم و اندوه را ميزدايند.
اوايزن اسوت
سلامتي نعمتي است كه نميتوان آن را با پول خريد.
آيزان والتون
در زير هر انديشهاي باوري است، همچون پردهاي كه بر روح ما كشيده باشند.
آنتونيو ماكارو
هيچ چيز به اندازهي رؤيا در ساختن آينده مؤثر نيست. مدينههاي فاضلهي امروز، واقعيتهاي فردايند.
ويكتور هوگو
آنكه ثبات عقيده دارد به سرنوشت معتقد است و آنكه دمدمي است به اقبال.
بنيامين ديزرائيلي
تنها جانوران و ديوانگان هستند كه رقابت در زندگيشان وجود ندارد.
ارنست همينگوي
علم و تفكر، گذشته را در حال ميسازد و آينده را ميبيند.
ارسطو
به دنبال كارهايي برو كه تا كنون هرگز نكردهاي، از جا برخيز و وارد معركهي زندگي شو.
وين داير
معلمي را ستايش ميكنم كه انديشيدن را به من بياموزد، نه انديشهها را.
استاد مطهري
آنچه بكاريم درو ميكنيم و سرنوشت ما را به جزاي كارهاي بدمان خواهد رسانيد.
ديل كارنگي
هر كس عادتهاي پسنديدهاي براي تحسين دارد.
كوپ ماير
همچنان كه كماندار تيرهاي خود را ميتراشد و صاف ميكند، هر انساني نيز ميتواند افكار آشفتهي خود را جهت دهد.
بودا
انسانها شكست نميخورند بلكه تنها تلاش كردنشان را متوقف ميسازند.
ارنست همينگوي
كمتر حرف بزن و بيشتر عمل كن.
بنجامين فرانكلين
محبت به خود مقدمهي محبت به ديگران است.
سوكيجي مونسل
جامعه بزرگترين و بيغرضترين داور و معلم براي قضاوت دربارهي افراد است.
آلبرت انيشتين
خدا بشر را كامل آفريده است، اگر نقصي هست در بينش خود ماست.
آندره ژيد
هر وقت خوب نيستيد به ويتامين شكرگزاري نياز داريد.
دكتر عيسي جلالي
اگر ديگري توانسته شما هم ميتوانيد، اگر كسي نتوانسته شما ميتوانيد.

هنر عصارهي زندگي است.
پل والري
هر بار كه ترديد كردي، مطمئن باش كه شكست خواهي خورد.
ناپلئون بناپارت
در زندگي هيچ چيز به اندازهي هيجانهاي شديد خوشايند نيست.
آناتول فرانس
با مردمان نيك معاشرت كن تا خودت هم يكي از آنها به شمار روي.
ژرژ هربرت
اولين مرحلهي انجام كار خير، تمايل به آن است.
رولند هيل
غيرممكن است دو بار پاي خود را در يك آب روان فرو بريم.
هراسيلتوس
عزت و احترام، قيمت زحمت و مشقت است.
حسن رشديه
وظيفه چيزي است كه از ديگران انتظار انجامش را داريم.
اسكار وايلد
افسوس كه جوان نميداند و پير نميتواند.
محمد حجازي
كسي كه از كار خود ميگريزد، از زندگي ميگريزد.
هنري فورد
عصارهي همهي مهربانيها را گرفتند و از آن، مادر را ساختند.
كريستوفر مارلو
سعادت ديگران، بخش مهمي از خوشبختي ماست.
رنان
هيزمشكن قبل از آنكه نيرو و قدرت بخواهد، مهارت لازم دارد.
هومر
براي آنكه عمر طولاني باشد، بايد آهسته زندگي كنيم.
سيسرون
ارزش اخلاقي، بسته به تعداد وظايفي است كه آدم انجام ميدهد.
موريس مترلينگ
تمايلات خود را ميان دو ديوار محكم اراده و عقل حبس كنيد.
ارسطو
بزرگترين نشانهي ارادهي قوي، وجود متانت و آرامش است.
كانادي
وجدانت را مجبور مكن كه نفهمد آنچه را كه ميبيند.
پلوتارك
نيكي همه چيز را مغلوب ميكند و خودش هرگز مغلوب نميشود.
لئون تولستوي
بايد زندگي كرد براي نوشتن، نه نوشتن براي زندگي كردن.
ژول برنارد
آنقدر بر مال دنيا حريص مباش كه از مفقودشدنش اندوهناك شوي.
سقراط
خوشبخت كسي است كه از زندگي ديگران درس عبرت بياموزد.
جواد فاضل
خطاكارترين كسان، افرادي هستند كه عيب ديگران را ميبينند.
فرانسيس بيكن
همواره حقيقت را بايد با دلي ساده و عاري از غش جستوجو كرد.
برنارد سن پير
اعتراف به گناه فضيلتي است كه در هر كسي يافت نميشود.
ناپلئون بناپارت
اگر ميخواهي اندوهگين مباشي، حسود مباش.
انوشيروان
قديس كسي است كه در يك جامعهي مبتذل، با شرافت زندگي كند.
ونه گات
فلاكت مثل عجوزهاي است كه به هر حال به عقدت درآمده؛ شايد بهتر باشد بالاخره يك كم دوستش بداري تا اينكه تمام عمر با كتك زدنش جانت بالا بيايد.
فردينان سلين
اي آدميزاده! تو كدام را بيشتر ميپسندي؟ آن را كه ميخواهد به نام آزادي نان تو را ببرد؛ يا آن را كه ميخواهد در برابر دادن نان آزاديات را بگيرد؟
آلبر كامو

سعدی
تو را که گفت بر رخ زیبا نظر خطا باشد خطا بود که نبینند روی زیبا را

در انتخابات هفتمين دورهي رياست جمهوري در انتخابات دوم خرداد 76 آقاي سيدمحمد خاتمي وزير مستعفي فرهنگ و ارشاد اسلامي دولت جناب آقاي هاشمي رفسنجاني، با اندوختههاي گرانبهايي از كتابخانهي مركزي و با شعار محوري توسعهي سياسي پاي به عرصهي رقابت انتخاباتي گذاشت و عليرغم ضد تبليغات و تخريبهاي گستردهي جناح حاكم با استفاده از تمام ظرفيتهاي رسانهاي و دستگاهها و نهادها و سازمانهاي در اختيارشان، شد آنچه كه باید می شد! و «نه»ي بزرگ ملت ايران، جناح محافظهكار را دفعتاً دچار شوكي بزرگ و كمايي عميق نمود. يك سال بعد، به خواست ملت ايران، اكثريت صندليهاي سرخ مجلس شوراي اسلامي نيز محل جلوس آقايان اصلاحطلب شد و عملاً دو قوه از سه قوهي نظام جمهوري اسلامي به اختيارشان درآمد. در كشوري مردمسالار و با در اختيار داشتن قواي مجريه و مقننه انتظار ميرفت كه برنامهها و شعارهاي انتخاباتي دولت و مجلس كه عمدتاً سياسي بود، عملياتي شده و به اجرا گذارده شده و مردمي كه با رأي قاطع خود قدرت قانونگذاري و اجراي قوانين را به جناح مورد پسند خود داده بودند از ماحصل آن شعارها و برنامه منتفع گردند. اما آيا اينگونه شد؟
آيا به اخطارهاي متعدد قانون اساسي كه توسط رئيس قوهي مجريه و شخص دوم مملكت به نهادها و ارگانهاي متخلف داده ميشد وقعي نهاده شد؟ آيا ضمانت اجرايي براي اين حق و تكليف رهبر اصلاحات وجود داشت؟ آيا طرحها و لوايح و اقدامات نظارتي و تحقيق و تفحصها از دستگاههاي مختلف، كه از مصاديق عمل به وعدههاي انتخاباتي دولت و مجلس اصلاحات بود به تغيير و تحولي اساسي انجاميد؟
طرح جرم سياسي، طرح تشكيل هيأت منصفه، طرحهاي متعدد اصلاح قانون مطبوعات، لوايح اصلاح قانون انتخابات و اختيارات رئيسجمهوري، طرح قانون نحوهي ادارهي صدا و سيما و بسياري طرحهاي ديگر؛ كداميك توانست از مجراي تنگ شوراي نگهبان قانون اساسي به سلامت عبور كند؟ آيا اعتراضها و نطقهاي پيش از دستور و بيانيهها و مقالات و هشدارها و تحذيرها نتيجهاي جز افزايش تهديدها و ارعابها و زدنها و شكستنها و بستنها و زندانها و ترورهاي شخصيتي داشت؟
آيا تحريم انتخابات در اعتراض به رد صلاحيتهاي گسترده و هفتهها تحصن نمايندگان ملت در خانهي ملت، نتيجهاي جز پيداشدن دستاويزي جديد براي محافظهكاران در راستاي رد صلاحيتهاي بيشتر در بر داشت؟
در انتخابات اخير رياست جمهوري آيا رويكرد اصلاحطلبان به آقاي هاشمي رفسنجاني – كه در گذشتهاي نه چندان دور از موضع فراجناحي و با سيمايي مصلحتانديش، دفاع دولت و مجلس اصلاحات از حق حاكميت مردم بر سرنوشت خويش و دفاع از انتخابات آزاد و قانوني، و تقابل جناح محافظهكار با آنان را «مشاجرات گروههاي سياسي» و «فتنه» تلقي مينمود- نتيجهاي جز تخريب چهره و ترور شخصيت اين مدير ارشد و بيبديل نظام از جانب جناح حاكم بر دولت نهم را در پي داشت؟
جناح اصلاحطلب با چه راهبرد مؤثر و مفيدي قصد به صحنه كشاندن مجدد سيد بزرگوار آقاي خاتمي، اين سرمايهي گرانقدر ملي و اين انديشمند مؤدب و شناختهشدهي بينالمللي را دارد؟ آيا صرفاً به دست گرفتن مجدد دولت هدف است؟ يا وسيلهاي است براي ادامهي راه اصلاحات؟ با كدام راهكار؟
آيا اصلاحطلبان گمان كردهاند كه راسنت سنتي دست از بخش افراطي خود ميكشد؟ آيا در شرايط فعلي اساساً چنين پتانسيلي در محافظهكاران براي حذف نومحافظهكاران وجود دارد؟
به فرض كه پروژهي «گذر از احمدينژاد» توسط اصولگرايان ميانه با موفقيت اجرا شود، آيا طيفي كه طعم قدرت را چشيد با نفوذ حداكثري كه در بدنهي دولت و بسياري از نهادها و سازمانها و ارگانهاي قدرتمند نظام پيدا كرده است، خود به يك جناح مقتدر و كارآمد تبديل نشده است و صحنهي سياسي ايران از اين پس در اختيار تثليث جناحي نخواهد بود؟ و يا لااقل متغيرهايي موثر براي بر هم زدن معادلات سياسي كشور در آستين نخواهد داشت؟
با اين اوصاف، و با ميزان شناختي كه از اين «فرقه» حاصل شده است، آيا اولين قرباني درگيريها و تقابلات جناحي و سياسي، جناح اصلاحطلب نخواهد بود؟
هيچ بعيد نيست كه اين جريان با از دست دادن قدرت اجرايي، به تفي سر بالا براي جناحي كه از آن حمايت ميكند - و بلكه براي كل نظام اسلامي- تبديل نشود!

كيست كه بداند خدايش در آن لحظه به چه ميانديشيد؟ چه چيزي ميدانست؟ براي چه خلقمان كرد؟ واي بر ما كه اگر نفهميده از اين قفس بهدر آييم!
علي عليهالسلام، اين انسان كامل، اين روح عظيم، اين قطرهاي از روح خدا كه خود را به خاك آلوده نكرد، اين علي، كه هيچ لحظهاي از زندگي خود را فارغ از او نبود، همين علي كه ميگويد: «به خدا سوگند، چيزي را نميبينم مگر آنكه پيش از آن، با آن و پس از آن «او» را ميبينم»، همين علي، بهترين راه ديدن او را (به تبعيت از مولا و محبوب و پسر عمويش پيامبر خدا(ص)) به خودِ «خويش» منتهي ميكند و ميگويد: «هر كس كه خود را شناخت، قطعاً خداي خود را شناخته است.» آري، بايد از خود شروع كرد و به خود پايان داد. مگر نميدانيد كه ما همگي روزگاري با هم در يك جا بودهايم؟ مگر فراموش كردهايد كه ما همگي يكي بوديم؟ خودش گفته است كه «و نفخت فيه من روحي». ما هر كدام قطرهاي از روح اوييم. ما را در اين مجسمهاي كه از گل كثيفِ متعفّنِ بدبو ساخته بود انداخت (دميد) و آنقدر از اين تركيب اعجازگونه خوشحال شد كه گفت :تباركالله احسن الخالقين»؛ و ملائك مانده بودند حيران و سرگردان كه چگونه نارضايتي خويش را ابراز كنند و هيچ كدام جرأت بروز اعتراضشان را نداشتند الا ابليس، كه به قول دكتر «مرد و مردانه ايستاد و گفت: نه سجده نميكنم! تو را سجده ميكنم ولي اين گل بدبوي... را سجده نميكنم.»
و خدا چيزي و چيزهايي ميدانست كه ملائكش نميدانستند، ولي ما ميدانستيم چون از روح خودش بوديم، ما خودِ او بوديم، احتياجي نبود كه كسي آن چيزها را به ما بگويد، ما آنچه را روح بزرگ ميدانست ميدانستيم و براي اينكه فرشتگان كم حوصله و بيعشق ساكت شوند كمي از آن چيزهايي را كه ميدانستيم برايشان گفتيم و همه ديديم كه چگونه ساكت شدند و انگشت حيرت به دهان گرفتند و ديگر دم برنياوردند.
اما حالا چه؟ در اينجا چكار ميكنيم؟ در اينجا چكار بايد بكنيم؟ اصلا براي چه به اينجا آمدهايم؟ آري اين مجسمهي گلين را حصار ما كرداهاند و ما را در آن محصور؛ ولي عقل و آگاهي را به ما دادهاند تا در آن محصور نمانيم و از آن بهدر آييم پيش از آنكه به اجبار ما را از اين زندان بهدر آورند. همين است كه انسانهاي بزرگي همچون محمد و علي فرمودهاند «بميريد، قبل از آنكه شما را بميرانند». اين مردن، مردن از همهي تعلقات اين دنياست و بريدن از تمام وابستگيهاست كه بزرگترين آن را لسانالغيب گفته: «تو خود حجاب خودي حافظ، از ميان برخيز!» بالاخره روزي ما را به اجبار از اين قفس بيرون ميكشند، همان كه ما را در اين قفس دميد اين كار را ميكند: «الله يتوفي الانفس حين موتها». بعضي از ما به حدي با دنيا انس ميگيريم و به اندازهاي خود را فراموش ميكنيم كه خدا را فراموش ميكنيم، مصداق «... نسوا الله فانسيهم انفسهم» ميشويم و خيال ميكنيم كه ما سريم و دستيم و پاييم و گوشيم و چشميم و شكميم و... و همهي اينها با هم! باور كنيد اين دستي را كه من الآن با آن در حال نوشتن هستم از آنِ من نيست، به من دادهاند تا از آن استفاده كنم، اين چشم و گوش و دهان و پا و ... از آنِ من نيست، همه را سَرِ هم كردهاند و از آن يك جسم آدميزاده ساختهاند و به من دادهاند، به تن من پوشاندهاند. مهمتر از همه، اين عقل را هم كه با آن انتخابگر ميشوم نيز از آنِ خود من نيست، اين را نيز به من دادهاند تا من «من» شوم، تا خويش را بشناسم، تا فكر كنم كه وجودي جدا دارم، تا بينديشم كه «من» نيز وجود دارم. در واقع همان لحظه كه اين ميوهي ممنوع را خوردم و وجود خود را احساس كردم، هبوط كردم. حال ميدانم كه اگر خود را از ميان بردارم، اگر به جايي برسم كه ديگر «من»ي در ميان نباشد، يقيناً توانستهام به معراج خويش بروم و يقيناً توانستهام كه از اين قفس رهايي يابم و به «خود»م برسم، به آن وجود ديگرم، به آن خود ديگرم، به آن «خود» خودم برسم و با خودم لمس كنم نا با گوشت و پوستم، و حتي در گوشت و پوستم كه مينگرم، او را ببينم، همانطور كه «علي» ميديد، همانطور كه «عليها» ميديدند.
و چه كسي ميداند كه ما همگي غرق در احتياجات مادي و دنيوي خويش شدهايم؟ تنها عدهاي از ما از آتش جهنم ميترسند و دوست دارند كه به بهشت بروند و همين عدهي كم هم آتش را براي «خود» نميخواهند و بهشت را براي «خود» ميخواهند و اين نيز همان حب نفس اگر نگوييم، ديدنِ خويش در ميان است و مانعِ بزرگِ نديدنِ خويش. علي است كه بياو همه جا برايش طاقتفرساست و تحمل بياو بودن حتي در بهشت را ندارد. دوزخِ علي، هجران از اوست و بهشتش وصال او... ما نيز همچون او و از جنسِ اوئيم. او نيز قطرهاي از روح خدا و محصور در حصار تن بود، اما خود را از حصار رهانيد. ما نيز بايد بتوانيم همچون او از خويش برهيم، اما چگونه؟ اين درد مشتركِ ماست...
انسان در برخورد با مسايل گوناگون و در هنگام تصميمگيري و اظهار نظر در شرايط و مقاطع مختلف در مورد اوضاع و احوال و يا واقعه و حادثهاي، و يا حتي در هنگام پيشبيني دربارهي حوادث و اتفاقات آينده، با عينك خاصي كه بر ديدهي عقل خويش نهاده و از زاويهي ديد منحصربهفرد خويش، عمل ميكند.
از ازل تا به ابد
تكرار تلخ و تندِ تجليست،
براي ذهنهاي حقير:
تجربهي تلخ هبوط آدم
تجلي نوروارهي ميوهي شيرين آگاهي بود
و زايش اليم بصيرتِ نوعِ انسان؛
توفان تند و بارش اشكهاي خداي غمگين از بشر
واقعهاي بنيانكن
و سيلابي خانمان برانداز را
به قرن نوح هديه كرد
تا نسل آدم را، او تكاثر دهد؛
غرق فرعونيان در نيل خروشان و مطيع
طلوع عصر بنياسرائيل بود
و زايشي براي قوم خدا باور؛
هوس هردويس
و تشت نقرهاي
كه سر و خون يحياي تعميد دهنده را محمل بود
آغازي بود بر پيامبر محبت
و دم مسيحايياش؛
آخرين نفسهاي دختران زنده بهگور
در عصر عرب جاهل و متعصب
زايش عظيم رسول خاتم
و مكمل خُلق نيكو را
در پي آورد؛
و اينك،
زمان رنج فرودست و جور فرادست
عصر صنعت در اختيار استثمار
دورهي مذهب حربهي استحمار
و عصر اختلاط حقيقت و دروغ،
كه تميز ظالم و مظلوم
جز به نيروي خرد پاك ميسر نيست؛
بزرگترين ذخيرهي خداوند
براي عرضه به ابهام فريشتگان
در راه است.
هر زايشي مضمون درد است
و بزرگترين زايش نوع بشر
بي شك
دردي مزمن و جانكاه را به نسل خويش
تحميل خواهد نمود.
وه! چه رؤياي صادق،
و چه تكرار تلخ و تنديست
براي ذهنهاي حقير و روحهاي محبوس.
آبان 82

اي كساني كه در خانه سيم و زر انباشت ميكنيد
و مال مردم را به ناحق ميخوريد
و براي سيطره بر خلق خدا تلبيس ميكنيد!
دين او را به ظلم و جور نيالاييد
كه انتقام او سخت خواهد بود.
(اين شعر را در اولين سالگرد 18 تير در كوي دانشگاه تهران خواندم.)
دم ايصال كبوتر با ابر
و به دنبال اميدي پر نقش
موج شادي و نشاطي آزاد
دامن دشت و دمن را به نسيمي پر كرد.

دومين روز طلوع خرداد
ماه آخر ز بهار رحمت
سال هفتاد و شش از قرن برونريزي نحس
و به دنبال شهود دو دهه عقل عجم،
رادمردي كه به اخلاق، رسول خاتم(ص)
و سراسر ادب و عشق و اميد و لبخند،
و محمد نامي
كه به تصديق زمان
خاتمي بود غم ملت را،
به فروريزي بنياد تمامتخواهي
آستين بالا زد
و به ميدان آمد.
كورذهنانِ بدانديشِ مقدسْ پيكر
سادهلوحانِ سبك مغزِ تعصب در سر
باز هم مثل قديم
آلت فكر پليدان گشتند
و همه ايمان را
به سرِنيزهي آنان ديدند.

با سلاحي چو جهالت در دست
و در آن ظلمت جهل مفرط
رو به هر سو كه در آن
آفتاب خِرَدي تابان بود
تيرَكي پرّاندند
و به فوتي لرزان
مهر پرنور خداوندي را
قصد اطفا كردند،
و نميفهميدند، كه خداوند «مُتِمُّ نُوره»
و نميدانستند، كه به نام اسلام
و به امّيد نگهداشتن دين خدا
با خدا در جنگند.

سالي از فاجعهي تلخ فروكشتن عشق،
سالي از حادثهي خونكدهي علم و عمل،
از فروريختن خون هزاران شاهد
-كه همه گوهر دانشجويان، چو يكي گوهر واحد هستند-سالي از كوفتن و له شدن عزّت دانشجويان
كه نژادش رسد از ابراهيم(ع)،
سالي از ضربت باتوم جهالتكيشان، بر فرق خِرَد، در محراب،
سالي از هتك غرور ملت،
ميگذرد؛
و همه ميدانند، كه چه رسواياني، ز پس پرده برون افتادند،
و همه آگاهاند، كه لباس ميشان
به تن گرگصفتهاي جنایتپيشهست،
و همه هشيارند، كه نبايد آبي
كه ز تدبير و خردورزي اصلاحطلب ميگذرد، گِل گردد،
كه نبايد هرگز،
روي قانون چمن پاي گذاشت.
تير 79
ميگويند انسان «حيوان ناطق» است
يعني تفاوت انسان با حيوان در اين است كه چون عقل و آگاهي و اختيار و انتخاب دارد
اهل نطق و منطق است و اصولاً كسي انسان است
كه با داشتن عقل و آگاهي از منطق و نطق خود استفاده نمايد.
در كشور ايران، در شرايط كنوني به كساني اجازهي نطق و بيان انديشه و منطق را نميدهند كه خلاف مصالح سخن ميگويند، خلاف مصالح جناح و حزب و گروه سياسييي كه در رأس قدرت قرار دارد. سؤال اين است كه آيا آدم عاقل از عقل و نطق و منطق خود بايد جوري استفاده كند كه توي دهنش بزنند و بگيرند و فحاشي كنند و به زندانش بيندازند؟! از قديم گفتهاند «سري كه درد نميكند دستمال نبند.» اينهايي كه مورد تهديد و ارعاب و ضرب و شتم قرار گرفته و بازداشت ميشوند و به سرشان ميرود آنچه حقشان است(!) به احتمال قريب به يقين از عقل و منطق درست و حسابي برخوردار نيستند! آخر دانشجويي كه بايد سرش به كار خودش باشد و درسش را بخواند و بعد به دنبال لقمه ناني و نامي و مقامي باشد تا روزگار بگذراند و گليم خودش را از آب گلآلود اقتصادي بيرون بكشد، را چه به سياست؟!
آخر دانشجوي عزيز! اصلاً، تو چه كارهاي؟ به تو چه ربطي دارد كه مال و نان و مقام مفتخوران چگونه و از كجا تأمين ميشود؟ به تو چه كه درآمدهاي نفتي و زير زميني و رو زميني چگونه و در چه راه و چاهي خرج ميشود؟ اصلاً دولت محترم دوست دارد همهي ارزي كه از فروش نفت درميآورد بريزد دور! آقاجان اصلاً به تو چه ارتباطي دارد كه بالا رفتن حجم نقدينگي سبب تورم و گراني ميشود؟ تو چه كار به اين داري كه حذف سوبسيدهاي سوخت و مايحتاج زندگي مردم بايد با كار كارشناسي دقيق و عميق باشد و نبايد در آن عجله به خرج داد؟ آخر عزيز من! تو را چه به اين كه عدهاي با باندبازيها و سوء استفاده از قدرت و نفوذ سياسي و اجتماعي خود پول روي پول و مقام روي مقام و صندلي روي صندلي ميگذارند؟ آنها خودشان ميدانند و خداي خودشان! شما اگر ميخواهيد به فكر دين و دنياي مردم باشيد، به مردم بگوييد خدا را عبادت كنند و مواظب باشند خطا و گناهي از ايشان سر نزند تا خداي ناكرده با سر به دوزخ نيندازندشان! به مردم بگوييد كه دنيا گذراست و به فكر اين دنياي ملعون و تنگ و تاريك نباشند و بلكه به فكر آخر و عاقبتشان باشند. به مردم بگوييد كه همهي امور دست خداست و اگر خدا ميخواست شما هم در اين دنيا جزو پولدارها و قدرتمندان ميشديد و حالا كه نيستيد، خدا نخواسته است و بندهي خوب خدا آن است كه به كار خدا ايراد نگيرد! به مردم بگوييد به جاي آنكه به فكر وضعيت اقتصادي و سياسي و اينگونه امور دنيوي خويش باشند به فكر طبقات هفتگانهي بهشت و جهنم، و نقمات و نعمات آنها باشند و دنيا را به اهلش واگذارند و فقط براي گذر از جهنم و داخل شدن به بهشت، و بلكه فقط براي خود خدا عبادت كنند. به شما چه كه به مردم بگوييد «خداوند سرنوشت هيچ قومي را تغيير نميدهد مگر آنكه خودشان در وجودشان تغيير دهند».
آقا و خانم دانشجو! به تو چه كه از ضعف مديريت اقتصادي دولت انتقاد ميكني؟ به تو چه كه فاصلهي طبقاتي مردم بيشتر شده؟ به تو چه كه عدهي زيادي از مردم زير خط ضخيم فقر له شده و در حال له شدن هستند؟ به تو چه كه پيامبر(ص) فرموده «الفقر موت الاكبر.» به تو چه كه پيامبر(ص) فرموده «اگر فقر از دري وارد شود، ايمان از در ديگر خارج ميشود.»؟ به تو چه كه فلان كارشناس اقتصادي و بهمان متخصص سياسي و اجتماعي از روش و منش اين دولت انگشت به دهان مانده؟ به تو چه كه در اين 3 سال دولت نهم، بيست سال از نظر اقتصادي و صنعتي عقب افتاديم؟! به تو چه كه در امور حكومتي و مملكتي و سياسي و نظامي دخالت ميكني؟ به تو چه كه بر سر دولتي كه با شعار عدالت آمده فرياد بيعدالتي سر ميدهي؟ آيا نميفهمي با اين كارت داري به مديران ارشد يك كشور اسلامي كه امام زمان پشتيبان آن است خرده ميگيري؟ ... خلاصه اينكه از اين گونه «به تو چه»ها فراوان است.
اي دانشجويان عزيز! شما دنبالهروي عدهاي خاص نباشيد كه از اينگونه حرفها ميزنند و از اينگونه انتقادها ميكنند. اينها يا كلههاشان بوي قرمه سبزي ميدهد و يا اينكه به دنبال قدرت و ثروت خود هستند و شما را به قربانگاه ميفرستند تا خود به نان و نوايي برسند! اينها مزدوران آمريكاي جنايتكارند! اينها فريب خوردگاني هستند كه فريفتهي مظاهر فرهنگ و تمدن غرب شدهاند! براي اينها صندوق صندوق و ساك ساك دلار ميرسد تا شما را به انحراف بكشند! مثل گوسفندان سرتان را پايين بيندازيد و به اين طرف و آن طرف توجهي نكنيد تا چوب شبان بر سرتان فرود نيايد! و درستان را بخوانيد تا در آينده بتوانيد درآمد خوب، و زن و زندگي شايستهاي داشته باشيد! اصلاً به دنبال فهميدن اينكه در اين مملكت عريض و طويل با اين همه منابع و توليدات و درآمدها، سرمايههاي اين مردم چه ميشود و مناصب چگونه تقسيم ميشود، نباشيد كه كلاهتان پس معركه است و ميرويد آنجا كه عرب ني مياندازد!... از ما گفتن!
آقاي دكتر زيباكلام، طي چند روز گذشته در مقالاتي كه در روزنامههاي صبح كشور به چاپ رسيده است، به «سبك ويژه»ي آقاي احمدينژاد در ادارهي امور كشور اشاره داشته و مثالهايي نيز در اين مورد ذكر نموده و آنها را با دولتهاي قبلي مقايسه نمودهاند. مثلاً در مورد استقبال از راهاندازي دفتر حافظ منافع آمريكا در تهران، آقاي زيباكلام عنوان ميكند كه شخصيت بانفوذي چون آقاي هاشمي رفسنجاني هم در دوران رياست جمهوري خويش، تا اين حد «صراحت لهجه» در اين گونه موارد نداشتهاند.
به ياد داريم كه آقاي دكتر مهاجراني در دولت آقاي رفسنجاني، به نمايندگي از ايشان، با طرح موضوع رابطه با آمريكا، چه سان مورد تاخت و تاز جناح محافظهكار و سنتگرا قرار گرفت و مجبور به عذرخواهي شد!
جناب آقاي خاتمي هم در زمان به دست گرفتن قوهي مجريه قصد آب كردن بخشي از يخهاي موجود در ميان دولتين ايران و آمريكا را داشت اما ايشان نيز چون خودي نبود، توفيقي در اين راه به دست نياورد، چرا كه اگر اينگونه ميشد، بسياري از مشكلات اقتصادي و سياسي داخلي و خارجي ايران به نام ايشان حل شده و محبوبتر از قبل ميگشت.
آقاي زيباكلام معتقد است فقط شخص احمدينژاد ميتواند اين ديوار بلند بياعتمادي را فرو ريخته و به دليل پشتوانهي قوي حكومتي و نظامي، و سبك ويژهي خودش، روابط ايران و آمريكا را به سمت عادي شدن پيش برد.
آنچه مسلم است اينكه بهبود رابطهي ميان ايران و آمريكا، البته در شرايط برابر، منافع سياسي، اقتصادي و ملي هر دو كشور را تأمين كرده و در صورت برگرداندن اموال بلوكهشدن ايران در ايالات متحده، و كاهش فشار تحريمهاي سياسي و اقتصادي، آنكه بيشتر منتفع خواهد شد، ملت ايران خواهد بود. اما بحث اصلي در اين ميان، چيز ديگري است.
آقاي زيباكلام در ادامهي استدلال خويش مبني بر «سبك ويژه»ي آقاي احمدينژاد، پس از ذكر مثالهاي ديگري همچون عبور از مهلت سه ماههي قانوني براي معرفي وزير جديد اقتصاد و عدم توجه به تذكرات و اعتراضات نمايندگان مجلس، يا تغيير ناگهاني وزير راه و ترابري بدون اطلاع قبلي خودش، و نيز گرفتن عكس يادگاري با فرماندهي نظامي آمريكا در عراق، به بخش هدف و نتيجهي سخن خويش ميرسد كه نگاههاي تيزبين و نكتهسنج را به خود معطوف ميدارد: «اينكه رئيس جمهوري اعلام كند كه مشاور مقام معظم رهبري در امور بينالملل تصميمگيرنده در پروندهي هستهاي نيست و من تصميمگير اصلي هستم فيالواقع در نوع خودش بينظير است.»
گذشته از اينكه تا كنون هيچ رئيس جمهوري در جمهوري اسلامي جرأت و جسارت چنين برخوردي با نهاد رهبري و شخص اول مملكت را نداشته و گذشته از اينكه مقام رهبري با آيندهنگري و دقت نظر تمام، جهت جلوگيري از هرگونه سوء استفادهي جاهلان مقدس مآب، عالمان فاسد و مغرض، و دشمنان جمهوري اسلامي (مارقين، قاسطين و ناكثين زمان)، همراهي و همرأيي تمام مسؤولان نظام و دستگاه حكومتي در سياست هستهاي دولت را اعلام نمود، يك نكته را نميتوان ناديده گرفت و به راحتي از كنار آن گذشت و آن، مضمون هشدار حجتالاسلام محسن دعاگو در مصاحبه با روزنامهي كارگزاران است كه در تاريخ چهارشنبه 19 تير 78 به چاپ رسيد. آقاي دعاگو كه خود از منتقدين برجستهي دولت اصلاحات و امام جمعهي شميران و عضو شوراي سياستگزاري ائمه جمعه و از اعضاي ارشد جامعهي روحانيت مبارز است، اعلام كرد: «من لازم ميدانم در اينجا به اصولگرايان و اصلاحطلبان واقعي هشدار دهم كه جرياني قصد تشكيل يك جريان «خوارج نهروان» در درون جمهوري اسلامي را دارد. اين جريان حتي از خوارج زمان امام علي نيز خطرناكتر است.»
البته ناگفته نماند كه شخصيتهاي ديگري همچون حجتالاسلام علياكبر محتشميپور، قبلاً در اين باره هشدار داده و با توپ پر طرف مقابل مواجه شده و از جسارتها و اهانتها و تهديدهاي ايشان بيبهره نبودهاند!
به نظر ميرسد اگر «سبك ويژه»ي آقاي احمدينژاد همچنان ادامه پيدا كند، دور نيست كه جناح محافظهكار و راست سنتگرا از تضعيف و تخريب دولت اصلاحات كه هدف اصلياش توسعهي سياسي و تقويت جامعهي مدني بود، نادم و متضرر گشته و چوب آن را ايشان، حكومت و نيز مردم ايران، بيش از پيش خواهند خورد، مگر اين كه هر چه زودتر و بدون مسامحه و معاملهي پنهاني، به اين خواست تاريخي، اساسي و راهبردي اصلاحطلبان گردن نهاده و اولاً، در راستاي تضعيف و برچيدن بساط نظاميان از حوزهي حكومت و سياست، اقدامات مهم و مؤثري بنمايند و ثانياً در جهت تقويت و تحقق جامعهي مدني و حاكميت حقيقي مردم بر سرنوشت خويش، گامهاي بلندي از قبيل حذف نظارت استصوابي و امكان حضور همهي تفكرها، احزاب و گروهها (حتي كساني را كه به هيچوجه نميپسندند، مانند اعضاي نهضت آزادي) در انتخابات رياست جمهوري آينده و برگزاري انتخاباتي كاملاً آزاد، بردارند؛ در غير اين صورت و بهويژه اگر روابط ايران و آمريكا به حالت عادي بازگردد، «نه از تاك نشان خواهد ماند نه از تاكنشان».
و اما آزادي...
به يكباره رها شدم و از زير فشاري خردكننده به در آمدم و پرگشودم و پركشيدم و تا اوج قلههاي آزادي پريدم و آرامشم را بازيافتم...
« اي آزادي! تو چهقدر خوبي! »
سهم انسان بودن ما كم نيست.
آي آدم مغموم!
آزموني چنين دشوار
و چاهي به غايت عميق
و سياهچالي پر از ويل عذاب،
تحفهي آدم شدن ماست؛
اگر بالي براي پريدن باشد.
***
آتش، سرد شد
وقتي ابراهيموار، هيمهي بيخويشي سوزانديم،
و من، ما شد
از درآميختن با بيكرانهي خويش،
و ما، او شد
با گامي كه از هفت آسمان گذشت.
***
آه، اي آدم مغموم!
آغشته به غم غربت
و پر ريخته در غربت انتظار
براي اويي كه خواهد آمد!
***
همچون ماست
اما، پر از او
و همهي سرها در پياش آسماني؛
مهربان و پر شكيب
و طلوعش قريب؛
و يار خدا
و يارش خدا.
***
آه، آدم مغموم!
او خواهد آمد...
آبان 81
سربسرم نذار بذار اين فيلم رو ببينم، اون ضبط رو هم يه ريزه كمش كن، نه اصلاً خاموشش كن حواس آدمو ميدزده. آخه با يه كلّه چند تا برنامه رو همزمان ميشه پردازش كرد؟ اصلاً من معتقدم بعد از اينكه تلويزيون را ساختن، بايد هر چي ضبطه نابود ميكردن و ديگه به هيچ كس اجازه نميدادن كه ضبط بسازه، ديگه راديو كه ولمعطل! تازه بعد از اينكه سينما رو ساختن بايد تلويزيونها رو هم داغون ميكردن! (حالا اول سينما بوده يا تلويزيون؟!) آخه ميدوني اين آدما هزار تا كار رو با هم چسبيدن ميخوان همشو با هم برن جلو، اينجوري پيشرفتشون خيلي كمه اگه همه با هم يه كارو بگيردن برن جلو خيلي زود تمومش ميكنن و انواقت ميتونن اون رو هم بندازن دور پيش همون راديو و ضبط و تلويزيون. اي بابا! اعصاب آدمو خورد ميكنه، مثلاً همين يارو كه الان داره ميخونه اصلاً نتونسته از زندگيش خوب استفاده كنه، همش از غم و اندوه ميخونه، اگه كلّش درست كار كنه بايد غمها رو بگيره و به شادي تبديل كنه، اصلاً آدمها هر كدوم بايد مثل يه جارو برقي كه خاكا رو هُرتي بالا ميكشه، غمها رو هُرتي بالا بكشن و ازش انرژي بگيرن و خنده تحويل همديگه بدن. غم هم كه مشخصه انرژي زيادي داره، نه بسه! من انگار خودم دارم كله شقي ميكنم و از غم صحبت ميكنم، اصلاً قيافهي كلمهاش يه جوريه، نگاه كن مثل اينكه دهان باز كرده و ميخواد آدمو بخوره. اينطور كه معلومه يه آدمو همين الان خورده، مثل مار بوآ كه حيوونا رو ميخوره و حجم اون حيوونه تو شكم ماره تورم بزرگي ايجاد ميكنه بعد هم يواش يواش هضمش ميكنه و تموم ميشه و دوباره يكي ديگه. حالا اين « غم» اين تفاوت را با مار داره كه هر چي آدم ميخوره حجم زير گلوش بزرگتر نميشه يعني هيچكس رو به اين زوديها هضم نميكنه تا طرف راحت بشه. همينجوري زنده نگرش ميداره و تو قفس گلوي خودش زجرش ميدهد، خيلي موزيه، آره اصلاً بيخيالش بشيم بهتره. آخ ديدي چطور شد؟ هنوز ضبطو خاموش نكرده، هر چي فيلم بود از دستم پريد! رفتيم گير داديم به ضبط و تلويزيون و سينما و آدما و...، بيا اين يه نمونه از ضررهاي ضبط بود! ايوالله، خودش تموم شد! آخيش كلمام داشت ميتركيد، هنوز دينگ دينگ اون گيتاره تو مُخم ميزنه... خب كجا بوديم؟ چي شد؟ الان كجاييم؟ حالا كيه كه يادش بياد، خيلي دنبال آدرس حافظه گشتن سخته، وقتي گم شد ديگه بايد بيخيالش شد. ميشه مثل يه Pointer كه آدرسشو گم كني. معذرت ميخوام كه يه خورده تخصصي شد. اونايي كه زبان C يا Pascal خوندن متوجه هستن كه من چي ميگم... پسرجون تو بيخيالم شد بذار فكر كنم! گير داده داره با من حرف ميزنه، من هم مجبورم واسه اين كه يه خورده از حرفاشو بفهمم و بتونم يه جوابي واسش سر هم كنم كه ضايع نشه، از تو فكر خودم بيام بيرون. اونوقت بيا و مثلاً تصميم بگير كه واسه مملكت راجع به يه دستگاهي چيزي تحقيق كن! اولاً كه بودجهي درست و حسابي در اختيار آدم نميذارن، آدم منظورم همون محققين و دانشجوهاست، نه از اين دانشجوهايي كه الان مُد شده! همه فقط ميان سر جلسهي امتحان واسه اينكه يه دهي دوازدهي بگيرن و از شرّش خلاص شن، هيچكس نميفهمه كه اومده دانشگاه واسه اينكه يه تخصصي كاربردي پيدا بكنه و فردا كه رفت تو جامعه بتونه يه باري از دوش اين مردم كه همشون مخلوق خدا هستن و بايد دوستشون داشت، برداره. بيا اين هم يكي ديگه، همون صداي در ميآدم آدم بايد حواسشو جمع كنه ببينه كيه داره مياد تو. بايد بلند شه يا نشه؟ آخه بلند شدن الان خيلي سخته! خُب بحمدالله به خير گذشت! آره اينجا بوديم كه اولاً رو گفتيم و الان بايد ثانياً رو بگيم ولي دوباره از دستم در رفت، حيف شد! اون موقع كه تو اتاق دو تا بوديم، من كه صحبت نميكردم ديگه طرهم هم ساكت بود. حالا تو اتاق سه تا شديم و اون دو تا دارن سر واحد و كلاس و استاد و اين حرفا كه همش هم به پاس شدن يا نشدن برميگرده، با هم بحث علمي ميكنن! هِي حواس آدمو پرت ميكنن، نگفتم! الان دارن راجع به همون نمره صحبت ميكنن، همون نمرهاي كه اسم ناپلئون روشه، همه تو فكر اينن كه يه جوري، واحدها رو پاس كنن و بتونن فردا گليم خودشونو از آب بيرون بكشن. البته اين خودش چيز بدي نيست اما همينها تو جامعه كه ميرن، فضاي بد محيط كار روشون تأثير ميذاره و اون وقت مثل همشون كلاهبردار و دزد و... بار ميان! البته قصد جسارت به هيچكس رو ندارم. شما همتون از اون قليل خوبا هستين ايشالّا... نوشتن هم سخت شده، بيشتر از بيست دفعه از اين پهلو به اون پهلو شدم تا تونستم تا اينجا بنويسم. اصلاً انگار نوك خودكار گير ميكنه و جلو نميره. اين كلهام هم كه روي ديواره، فشار ديوار داره مخمو ميتركونه، داره مثل يه ميخ كلفت از پشت فرو ميره تو سرم، بد دور و زمونهاي شده... كاغذ هم تموم شده، از نوشتن هم راحت شدم!
خوابگاه دانشجويي – دي 72
هر كس بي علم، عمل كند، بيش از آن كه اصلاح كند، افساد خواهد كرد.
خداوند کسی را که در مقابل برادران خود عبوس باشد، دشمن دارد. - ن/۷۴۰
مسلمان را مترسانید که ترساندن مسلمان ستمی بزرگ است. - ن/۲۴۵۰
من دینی ساده و آسان آورده ام و هر که با روش من مخالفت کند از من نیست. - ن/۱۰۹۲
خوارترین مردم کسی است که مردم را خوار شمارد. - ن/۲۵۰
عصر ما
عصر بي توتم،
قلمها شكسته
دستها بسته
لبها دوخته
نفسها در سينهها حبس،
و تنها چشمهاست كه ميبارد:
خون ميبارد بيصدا
ترسان و لرزان.
نه راهي براي رفتن
نه پايي براي پيمودن
نه تابي براي ايستادن
نه هوايي پاك براي تنفس
و نه حتي اميدي براي «بودن»،
«شدن» اما محال مينمايد.
دردي صاعقهوار
پهناي سينهام را طي كرد
- گويي به اشارتي مرا به دو نيم كرد-
و اين عبارت در فضاي تاريك و غمناكِ ذهنم گُر گرفت:
زيستن اما سختتر است از هميشه؛
«چه بايد كرد؟» نه!
چه ميتوان كرد؟
مهر 82
جوابها :
۱ـ جنگ صد ساله در واقع ۱۱۶ سال طول کشید (۱۳۳۷ـ۱۴۵۳).
۲ـ کلاه پاناما در اکوادور تولید میشود.
۳ـ انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته میشود.
۴ـ اسم شاه جرج، آلبرت بوده که بعد از به سلطنت رسیدن به جرج تغیير یافت.
۵ـ اسم لاتین آن: insularia canaria است یعنی جزایر توله سگ نه قناری.
به نظرم به همهي سؤالات درست جواب داديد!
خوش آمديد!
عكسهايم فعلا قديمي است، از آن دورها شروع كردهام... خاطرات خوش بودن با او...
براي هر عكس توضيح مختصري نوشتهام.


كنار رود كارون. من و پسرخالهي شهيدم. من 16 ساله بودم اما چون رزمي كار ميكردم آمادگي بدني خوبي داشتم.



من اون وسط وایستادم!

با بچههاي گردان آمده بوديم براي برگزاري مانور شبيهسازي عمليات نصر 4 براي مردم در كوههاي شمال كرج. اينجا پادگان سيدالشهدا عليهالسلام است. اون روزا ما دلمون لك زده بود هرچه زودتر برگرديم منطقه. من سمت چپ نشستم، يادم نيست چي شد كه همه خنديديم.

قسمت شد غواص بشم!

من از سمت راست نفر دومم و از سمت چپ نفر سوم، البته نه تو كار سياسي!



هشت سال بعد از جنگ هشت ساله، اين منم وسط پادگان دوكوهه، با يه كوله پشتي پر از خاطرات!

شلمچه، محل پرواز هزاران كبوتر سرخ به آشيان خود در نزد معبود. يك شبه ره صد ساله رفتند و ما همچنان اندر خم يك كوچهايم.

ايشان هم برادر بزرگترمه.۷ سال بزرگتر. آزاده و جانباز. بعد از هفت سال كه از اسارت برگشته بود و فضاي جامعه رو ديد، آرزو ميكرد كه كاش اصلا برنگشته بود! باور كنيد.
با این عکسها شروع کردم برای اینکه وبلاگم با یاد و عطر دوستان شهیدم مبارک و معطر بشه. تا بعد...
دو سه روزي در موج
گاهگاهي جنگل
و سكوتي سرسبز،
و رفيقاني چند
و خدايم هم هست،
و تمناي دلي
كه ز انبوهي احساس كبوتر، خاليست.
شايد آن وقت كه او
در زمستانِ جدايي جا ماند،
من نميدانستم
كه بيابان دل غمگينم
بذر بالندگي و شادي را، بارور خواهد شد.
شايد آن روز كه او
از خراباتِ دلِ طَفزدهي من كوچيد
و به توفاني سخت
ابرهاي همهي عالم را
به افقهاي شبِ خشكِ دلِ من بخشيد،
من نميدانستم
كه بهاري سرسبز
خاطراتِ خوشِ بودن با او
و همه ايمان را، جاودان خواهد كرد.
و من اكنون سبزم
سبزتر از نفس باد بهار،
و به تنهاييِ احساسِ خدا نزديكم.
تير 80
بدون مقدمه!
براي درك ميزان قدرت مديريت دولت جناب آقاي احمدينژاد، به شرايط فعلي ايران توجه داشته باشيد كه با وجود بحرانهاي سياسي و اقتصادي و از همه مهمتر بحران مشروعيت نظام، اصولگرايان افراطي با قيافههايي حق به جانب و اطمينان كامل به پشتوانهي مردمي(؟!) به سمت و سوي تحريمهاي بيشتر و حتي ناامني و جنگ در منطقه به پيش ميروند؛ لذا:
1- براي نجات مردم ايران از اوضاع نابسامان اقتصادي - سياسي امروز كشور، حذف نفوذ و سلطهي گروهها و فرقههاي تماميتخواه و تنگنظر - كه به قول امام رضا عليه السلام دو گروه عالمان متهتك و جاهلان متنسك كمر مرا شكستند و امام خميني(ره) نيز در وصيتنامهي سياسي - الهي خويش به اين دو گروه خطرناك اشاره دارند- كه با ظاهر و سخناني زيبا و عوام فريبانه، فهم هر كس غير از خودشان را زير سؤال برده و تنها قرائت خودشان از دين را محق ميدانند (و چه شباهت عجيبي است بين شيوهي افكار اين گونه انسانها و آقاي بوش رياست جمهور آمريكا كه گفته بود: «هر كس دوست ما نيست، دشمن ماست.»)؛ ضروري و الزامي است.
2- با توجه به وضعيت نگرانكنندهي امروز كشور ايران كه در نتيجهي مديريت بحران (بخوانيد مديريت در راستاي بحرانسازي يا مديريت به سوي بحران) دولت آقاي احمدينژاد به اين نقطهي خطرناك رسيده است، كه به قول آقاي دكتر ستاريفر از نظر اقتصادي در اين ۳ سال ۲۰ سال عقب افتادهايم، به نظر ميرسد احزاب اصلاحطلب موسوم به جبههي دوم خرداد، با به صحنه كشاندن سيدمحمد خاتمي يا ميرحسين موسوي، پتانسيل لازم در افواه و افكار عمومي جهت به دستگيري مجدد قوهي مجريه را دارند.
3- شرط لازم براي تحقق بند (2) آن است كه تيغ تند نظارت استصوابي با اتخاذ راهبردي مطمئن از سوي جبههي دوم خرداد، كُند شود و البته اين خوان به تنهايي از هفت خوان رستم خيلي راحتتر است!
4- تجربه نشان داده است كه سردمداران راست سنتي و تيغداران نظارت استصوابي بنا بر فرهنگ «احتياط» و قانون ماند (اينرسي)، ظرفيت لازم براي پذيرش ديدگاهي بازتر و توانايي درك شرايط ويژهي كشور را ندارند كما اينكه در انتخابات رياست جمهوري خرداد 76 ، يك بار و براي هميشه پشت دست خود را داغ كردند كه هيچگاه «احتياط» را فراموش نكنند و به نظر ميرسد از اين پس صلاحيت هيچ كانديداي رياست جمهوري از جناح مقابل كه احتمال اقبال مردمي را دارد، تأييد نخواهند كرد.
5- البته به نظر ميرسد جناح محافظهكار در شرايطي خاص و سختگيرانه، با گروكشيها و قراردادهاي سفت و سخت در سايه، و با اطمينان از پايينآمدن اصلاحطلبان از قلههاي اهدافشان و خزيدن در دشت اصولگرايان، و در عمل بردگي به شكل مدرن(!) ممكن است با تأييد صلاحيت كانديداي واحد اصلاحطلبان موافقت نمايد. در اين صورت، جريان اصلاحطلبي استحاله خواهد شد و از اصلاحطلبي جز نام و نشاني باقي نخواهد ماند و اصلاحطلبان ابزار دست و تحت سيطرهي اصولگرايان قرار خواهند گرفت و ميتوان نامهاي جديدي براي اين سبك و سياق سياسي گذاشت از قبيل: اصلاحطلبي به سبك اصولگرايان، به چاه رفتگان با طناب پوسيدهي اصولگرايان، جناحها و بردهداري مدرن، و.. و البته عقلاي اصلاحطلب به اين ره نخواهند رفت.
6- آنچه مسلم است اين است كه در صورت رد صلاحيت سيدمحمد خاتمي (البته به شرط پذيرش ايشان براي شركت در انتخابات!) كه در صورت شل كردن سر كيسهي سياسي توسط اصولگرايان سنتي ميتواند به عنوان دراندازندهي طرحي نو در ساختار اقتصادي- سياسي كشور و به دست گيرندهي مهار تورم لجام گسيختهي فعلي، و نيز به عنوان رفوگر سياستهاي دولت فعلي در نظام بينالملل مطرح باشد، اقبال مردم به انتخابات بسيار كمتر از گذشته خواهد شد و نظام جمهوري اسلامي به طور جدي با بحران مشروعيت مواجه ميگردد.
۷- ممكن است بزرگان جناح اصولگرا جهت گذر از بحران انتخابات و مشروعيت نظام وعدههاي سر خرمني و قرار و مدارهاي دلخوشكننده به اصلاحطلبان بدهند و پس از عبور از بحران، دوباره سر كيسه را سفت گيرند! كه خواجهي بزرگوار فرموده است: «هزار وعدهي خوبان يكي وفا نكند.»
ایمان
من به آزادي احساس خدا پابندم
به سبكبالي ابر ابديت در اوج
و به تعميق نگاه ماهي
كه رها ميكند او را از موج،
به گُل گمشدهي چشمي پاك
كه به عِطري آبي
دشت پرسوز دل مجنون را
ميكند مست و خراب و نمناك،
و به گرما و نوازشگريِ دست و دلي
كز گلوگاه فرودِ اين خاك
ميبرد آدم را، تا فراز افلاك،
و به آزاديِ احساسِ خدا پابندم.
گزينشي از گفتوگوي آقاي محتشميپور با روزنامه اعتماد ملي در تاريخ دوشنبه 3 تير 1387
* شريعتي كسي بود كه طيف وسيعي از جوانان، دانشجويان و دانشگاهيان را به طرف افكار و انديشههاي اسلامي و مبارزه جذب كرده بود و با منطقي قوي نسل جوان را از اردوگاه جريان چپ و كمونيست و سوسياليست و حزب توده، به اردوگاه نهضت اسلامي سوق ميداد. رژيم شاه از اين فعاليتها نگران و عصباني بود. بالاخره بايد به گونهاي فعاليت شريعتي را خنثي ميكردند. اقدام مستقيم خودش نتيجهاي در بر نداشت لذا همين جرياني كه خطري براي رژيم نداشتند وارد كشمكش شدند، يعني از آقاي مصباح يزدي و انجمن حجتيه استفاده ميشد.
* زمزمههايي دال بر وجود طرحي براي برچيدن بساط جماران از منابع موثق شنيدم... افشاشدن زود هنگام اين طرح موجب شد تا هر روز با بمباران تبليغاتي مسموم و فحش و ناسزا از سوي فرقهي مصباحيه مواجه شوم. آنها در اين مرحله ميخواهند به ياران و همراهان امام بگويند همان طور كه محتشمي را ساكت كرديم و در افكار عمومي با انواع هتاكي و تهمت و افترا و ارعاب و تهديد از صحنه خارج كرديم، سرنوشت هر كسي كه بخواهد در برابر ما بايستد، همين خواهد بود.
* اگر غير از اين بود سخنان بنده را با بحثهاي مستند نقد ميكردند ولي همانطور كه مشاهده ميشود هيچ كسي از جريان فرقهي مصباحيه پاسخي مستند به مسائل محتوايي كه مطرح شد، نداده است. اين قوم بدانند كه در راه پايداري اسلام ناب و نهضت اسلامي و انديشهي تابناك امام خميني(ره) و مبارزه با ظلم و ستم و برپايي جمهوري اسلامي بيش از 40 سال است كه چوبهي دار خود را به دوش ميكشم و در انتظار شهادت هستم.
* جناب آقاي مصباح يزدي لااقل اين شجاعت را داشته باشند و مؤسسهي امام خميني را به مؤسسهي مصباح يزدي تغيير نام بدهند و با تابلوي خود، اينگونه مباحث را مطرح كنند.
* ايشان (مصباح يزدي) هرگز طعم تلخ زندان و تبعيد و آوارگي و شكنجه و گرسنگي و تشنگي در راه مبارزه با رژيم ضداسلامي و ضدانساني شاه را نچشيده است.
* در جلسهاي با آقاي كروبي، ايشان نقل ميكرد كه سال 1352 در ديداري كه دو نفر از بزرگان امروز نظام جمهوري اسلامي و مبارزان زمان شاه در قم و در منزل آقاي مصباح يزدي با ايشان داشتند و ايشان را به همراهي با انقلاب دعوت كردند، آقاي مصباح در مقام مخالفت با نهضت و مبارزه در زمان غيبت امام زمان(عج) به پارهاي از روايات استدلال ميكرد كه هر قيامي از سوي مسلمانان ثبل از ظهور امام زمان(عج) باطل و محكوم به شكست است. اين تفكر همان تفكر انجمن حجتيه است كه مبارزه با تحريم كرده بود.
* رژيم شاه چون جوانها فوج فوج به انديشه و تفكر امام و مبارزه با رژيم روي ميآوردند، براي اينكه اينها را به روشهايي سرگرم و مشغول سازد تا به مسائل اساسي و سرنوشتساز كشور و خودشان نپردازند و درك و فهم نكنند كه چه رخدادهايي در كشور ميگذرد، فرقههايي را به وجود آورد يا فرقههايي را تقويت ميكرد. از جملهي اين فرقهها، فرقهي بهائيت بود كه در مقابلش هم فرقهي انجمن حجتيه صفبندي كرده بود. هر دوي اينها در ارتباط و مورد حمايت ساواك و رژيم بودند.
* هم «مؤسسهي در راه حق» و هم «انجمن حجتيه» و هم «دارالتبليغ»؛ اگر كسي در اين مؤسسات ميخواست با شاه مبارزه كند و اعلاميهاي پخش كند و در تظاهرات مردمي شركت كند، اخراجش ميكردند.
* اين آقايان انقلابي امروز «فرقهي مصباحيه» و «انجمن حجتيه» بگويند از 15 خرداد و بعد از جريان كاپيتولاسيون تا پيروزي انقلاب كي و كجا حركتي را در راستاي اهداف و افكار اين مردم و اين نهضت و اين انقلاب داشتهاند كه حالا چنين دوآتيشه دلسوز انقلاب و امام و نظام شدهاند.
* امام معتقد بودند اين آقايان به بهانهي حفظ حوزه و با سكوتشان، روي جنايات رژيم شاه و روي اسلامزدايي رژيم شاه صحه ميگذارند.
* امام ميفرمودند: «حوزه براي حفظ اسلام است. الان اسلام را اينها(رژيم شاه) دارند نابود ميكنند، اما شما چسبيدهايد به حوزه. بايد اسلام را نگه داريد. اگر اسلام نباشد اين حوزهها به چه دردي ميخورد؟» اين تفاوت فكر و امام و فكر اين جريانهاي عافيتطلب و پرمدعا بود.
* مهم اين است كه در كوران حوادث سخت و مهمّ پس از پيروزي انقلاب و تأسيس نظام در دوران حيات امام، جريان فكري فرقهي مصباحيه غايب بود.
* [بعد از پيروزي انقلاب] عدهاي هم از آخوندها بودند كه باز خنثي مثل قبل از پيروزي انقلاب، و سكوت اختيار كرده بودند. جريان آقاي مصباح و همفكرانشان در اين فضا بودند؛ فضاي سكوت، فضاي خنثي.
* يادم نميرود كه آقاي شيخ علي تهراني از طرف امام قاضي مشهد شده بود، يكي دو بار آمد استعفا بدهد. امام با اصرار مانع استعفاي حتي شيخ علي تهراني شد. تعبير امام اين بود كه من غير از شماها كسي را ندارم. اگر آقاي مصباح يزدي كمي دلش به حال اين انقلاب ميسوخت، اين صداي «هل من ناصر ينصرني» امام را ميشنيد و كاري را و باري را از روي دوش انقلاب و امام برميداشت؛ كجا بود آقاي مصباح؟!
* اسلام «فرقهي مصباحيه» هيچ تهديدي براي آمريكا و اسرائيل نيست.
* هر آنچه آمريكا ميكوشد تصوير اسلام را نزد جوانان و زنان و دانشجويان خشن، كريه و زشت نشان دهد، اين فرقه به خوبي انجام ميدهند، نه با پول و بودجهي آمريكا بلكه با بودجه و امكانات اين كشور.
* بعد از جنگ نهروان كه عدهاي از اينها (خوارج) زنده مانده بودند حضرت باز هم كاري به آنها نداشتند و توصيه ميكردند كه به اينها كاري نداشته باشيد، اينها برداشت اشتباه از اسلام دارند. اين سيره امام علي(ع) بود و آن هم برخورد فرقهي خوارج بود و آخرش هم حضرت امير(ع) به دست همينها به شهادت رسيد.
* معتقد هستم كه هر جريان و گروهي كه بر خلاف سيره و انديشهي امام كه سيرهي رأفت و عطوفت اسلامي و سيرهي پيامبر(ص) نسبت به اقشار مختلف اعم از زن، مرد، پير و جوان است، داراي روش خشونت و دگمانديشي باشد و فقط خود را معيار دين بداند و قرائت غير خود از دين را متهم به كفر و بيديني بكند، اين ويژگي فرقه بودن است. فرقه از بدنهي امت اسلام جدا ميشود و رفته رفته در مقابل امت اسلام قرار ميگيرد. الان ممكن است كه «فرقهي مصباحيه» روياروي نظام جمهوري اسلامي، امت و انقلاب و رهبري نايستد، ولي هيچ بعيد نميدانم كه ديري نميپايد خشونت اين فرقه به آنجا كشيده ميشود كه در مقابل رهبري هم بايستد.
* دين را مقابل با هويت مستقل و مردم سالاري و ضد آزادي قرار دادن به حذف و انزواي دين منجر ميشود.
* هيچ وقت امام نگفتند كه رهبري عندالله تعيين شده است و خبرگان كاشف هستند، امام ميگويند چون مردم به او رأي دادهاند، او ميشود رهبر منتخب مردم.
* در جايي ديگر حضرت امام ميفرمايند كه ميگويند مردم اشتباه ميكنند، خوب اشتباه كنند، به من و شما چه ربطي دارد، بعد خودشان ميفهمند، اشتباهشان را تصحيح ميكنند.
* اين تفكر متحجرين و مقدسنماها و جريانهاي سياسي قدرت طلب و فرقهها است كه ميخواهند از راه دغل و فريب به حكومت برسند.
* اين نظريه كه گفته ميشود امام به مقتضاي شرايط گفت جمهوري ميخواهد و ميخواهد به جامعه القا كند كه امام بر خلاف اصول اسلام، جمهوري را مطرح كرد، معتقد است كه در اسلام هدف وسيله را توجيه ميكند و براي رسيدن به هدفت، دست به هر كاري ميتواني بزني. اما همهي اينها بدانند كه در انديشه و سيرهي حضرت امام و در مكتب اسلام به هيچ وجه فريب و دغلكاري راهي ندارد.
* در تفكر اين فرقه، زماني كه با ناديده گرفتن رأي مردم، بخش وسيعي از مردم عملاً از دور خارج ميشوند و مردم رأي خود را بياثر ميپندارند البته كه يأس و نااميدي جاي نشاط و حضور را ميگيرد. كساني كه در گذشته ميگفتند هر پرچمي قبل از ظهور امام زمان(عج) برافراشته شود پرچم باطلي است؛ امروز با حذف جمهوريت از نظام جمهوري اسلامي ميخواهند ثابت كنند كه آن تئوري كه امام مطرح كردند «جمهوري اسلامي»، كارآمدي ندارد و مفهوم جمهوريت را در حد حضور بياثر مردم كاهش ميدهند و در صدد هستند رفته رفته پشتوانهي مردمي نظام جمهوري اسلامي را از آن بگيرند.
گفتگوهای تنهایی
مينويسم تا نماند
نه آنكه
مينويسم تا بماند؛
ماندني نيست، رفتنيست.
ماندن، رفتن
و بودن، شدن است
...بگذريم!
آذر 75
اين خرابآباد
مظهر عشق
هر چه،
و هر كه،
باشد
مقدس است و پرستيدني؛
اگرچه، رنج و تألم بسيار
به روح تو،
هديه ميدهد.
دل از وصل،
در اين خراب،
بركن
تا
آباد شوي.
آذر 79
ميگويند در مثل مناقشه نيست و ما هم بر همين اصل پابنديم اما چه خوب است قبل از اينكه آدم بعد از ۱۲۰ سال سرش به سنگ قبر بخورد؛ به اشتباهات خودش پي ببرد و اين باعث اميدواري است. شايد آقاي هاشمي رفسنجاني هم به اين نتيجه رسيدهاند كه بگير و ببندهاي زمان رياست جمهوري خودشان اشتباه بوده و به همين خاطر به حكومت و دولت جديد هشدار داده است: «حكومت زوري شود، ديني نيست.»

